ازین منوال شبلی از حسین روایت کند که گفت «روز اول در پیش حسین رفتم. سخن میگفت؛ فهم نکردم، زیرا که فهم در آن جایز نبود. آنچ حفظ کردم، این بود که میگفت: الهی! هر حقی را حقیقتیست، و هر خلقی را طریقتی و هر عهدی را وثیقتی. آنگه گفت: ای شبلی! سر بزبان این طایفه آنست که ظاهرش پنهانست، و معانیش نزد ایشان بیان.»
قال: حق خصم آنکس است که او را حلولی خوانند. تنزیه توحیدش ندیدی در وقت کشتنش که چون اشارت کرد؟ «حسب الواحد افراد الواحد» گفتهاند. هیچکس از مشایخ این کلمه نشنید، که برو نگریست. درین اشارت «افراد» قِدم از حدوث پیداست، یعنی بس است موحد را در حالت یافت توحید فرق کردن قدم از حدوث بنعت رؤیت قدیم. قال اللّه تعالی «قل اللّه ثمّ ذرهم.» خواجۀ بارگاه صحن بقا- علیه السلام- گفت «کان اللّه و لم یکن معه شیء.» تحقیق توحید ساده دل نداند. این چه گفتی، جز حسین نداند. مرغی که پر شاهی از جناح قدس لاء لاهوت الهی دارد، بیک لحظه هزار بار از کنگرۀ عرش که مقطع حدثان است، در جناب قدم پرد، که عالم خلا و ملا اثر طیران آن طیر نبیند، آنک پرید جناحش، چون پروانه در شمع قدم سوخت، و بازگشتنش مهیا نشد. خبر که آورد؟ و از آن عالم چه گوید؟ سوخته خود داند. تو آن سر باز او مگوی، و آن در دل ازو مجوی.