اشارت در بیت شطح اتحاد است. کلام مستهتر آنست که خود را بهمۀ صفات از معشوق پر بیند. مجنون ابن عامر این معنی در عشق لیلی نموده است، آنجا که گوید- اینست شعر:
و در آن حدیث «لا یزال العبد یتقرب» این معنی موجودست. و مع ذلک آنک حق را معاینه کرد بعیان او، جمیع وجودش از عین حق سرمدیت گشت. آن چشمها از نور جمال حق مملو گشت. آن چشم چون خود را ببیند چنان پندارد که خود مرآت ازلست از غایت عیان حق.
در آوردین رستۀ بازار نخاسانِ چین و بلغار ازل جز یوسفان مصر عشق نفروشند، و جز حدیث «و لقد همت به وهم بها» ننیوشند. آنک ایشانرا فروشد ارزان خریست و اگر نه جان جانان چون فروشد «و شروه بثمنٍ بخسٍ»؟ بینندگان جان باز بردی آن نگار آیت «وقطعن أیدیهن» خوانند و از راه اتحاد «ان هذا الا ملک کریم» دانند. سنگ در مصلوب عشق چه اندازی، که در عشق فتوی قرآن نیست؟ کشتۀ که در ازل زخم قهر بویحیی ندارد تو او را چه کُشی؟ خامۀ کلک مزور متراش چون در سطر وحدت حرف عشق ندانی. از طینت آدم بیرون رفت قاری «و علم آدم الأسماء». یا آن چنان نفس از کیمیاگری فعل مشبه بعیسی در رنگ شبه از عیسی باز نشناسند، و عیسی بطناب عصمت از روزن جان بصحن سماء اتحاد کشیدند؛ جز رسول را چه کشی؟ «و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شُبه لهم.»
قال: حسین طوطی و کر کبریاء الحان بود. آن گل خلق بلبل ازل از چمن شمشاد صفت بود. ترنگی که از زخمۀ موسیقار ازل برخاست، جز گوشی «أنا الحق» نشنید. ما را چه غم است، اگر تو گوی و شاقان بارگاه جلال ربوبیت را نشناسی؟ ترکی که بنفس أنائیت خلوت خانۀ ملکوتیان آشوب دهد، بر آن خوان طعمۀ باز عشق صعوۀ ارادت بخورد. از کاس «سبحانی» شراب وحدت جز شاه بسطام نکشد.
بیت