ای پسر! نقش نقاش بین در کون که سطوات الوهیّت فراش حدوثیّت است. گرد برآی ای سایۀ طوبی ذات جان آدم را، جانی که بر تخت آب آتشی کلاه است. ای سلطان خوش خوی! رندان تجلی را در خانگاه سیارات «هذا ربّی» بنگر که چون رنگ زحل با رنگ مشتری در عشق معجونست. کون آبستن از شوهر افعال. دایگان تربیت جان از افعال خاص تجلی میطلبند. روح را از دم آن دم عالم دان. بگذر از کوچۀ کاف و نون که خواجۀ امر بیش از ساحل محیط کون نیابد صعود. منهاجش تا کله گوشۀ اثیر بیش نیست. خامی مکن! سیر در قدم چه کنی که در قدم طریق نیست. مراکب ارواح در میادین توحید فرو مانده است. بشمشیر «لا» مطایاء عقول در بیداء آسمان تفرید پی گشت.
ای حریف زبان چرب! تا کی از فصاحت در معرفت تو وقوّت حیوانی تو و رفتن جان هیولانی تو و ساکن دار الملک سلطان روحانی؟ اگر دانی که الواح افعال را در سطر صفاتی قلم جنبش وقوف عالم چیست، و اگر نه بنشین و خاموش شو، که صحن سماوات از غبار تربت نقطۀ شهر صافی است. مستحیل است در جلالت معرفت جان بر جان خاصه جان جان. چون آمدی از نیستی، دانی که در گلزار هستی تو کیستی. خار قهر در دیدۀ نیستی زن، که اخضر قدم کون را نم نداد، نفخ اول جز آدم را دم نداد. رهنمای تو جان عقل آمد. دان که او هرگز گرد سرای قدم برنیامد. بیت: