حسین را پرسیدند که «بدایت خوشتر است یا نهایت؟» گفت «آنچ جمع نشود، تخییر در آن چون افتد؟ نهایت را ذوق استطابت نیست. آن تحقیق است.» دیگر گفت «امم ماضی و قرون خالی مُردند و پنداشتند که یافتند از غیب بذرهئی از حظ برنداشتند و از علم شمهئی نشنیدند.»
قال: جانا! بدایت بدایتِ کونست! حق را نهایت نیست و نه نیز بدایت. عارف را نهایت است و معرفت را نهایت نیست. چون نهایت مستحیل است، بدایت درو چون رسد؟ قال اللّه تعالی «قل لوکان البحر مداداً.» بدایت مرید وجود مرید است، و آن علتست. بی او حقیقت همانست که در قِدم بود. چون او نیست، نهایت بدایت نیست، و بدایت نهایت نیست. نه بدایت را کفایتی است، و نه نهایت را ذوق استطابتی. حقیقتست، و حقیقت را بدایت معرفتست، و آخر نکره. بی آن دو صفت حق از تغیر منزهست. لذت دل مرید از بدایتست زیرا که راه بورد واردست. حلاوت عارف از نهایت است، زیرا که از هر جرعهئی تنغیص فراق و نکره و تحیر است. اول بر ساده دلان خوش است و آخر بر کافر دلان خوش است. اولش حلواست، و آخرش بَلواست.
جمله در آن دریا افتادند و جمله باز خوردند، لیکن همه تشنه بیرون آمدند. از بحر قدم جز قطرهئی نخوردند و از شموس و اقمار جلال در روزنۀ کاینات جز ذرهئی ندیدند زیرا که بحدوثیت از اصل قدم محجوب بودند. قال اللّه تعالی «و ما أوتیتُم من العلم الا قلیلاً». قرآن کیوان در برج عقرب هلال یمنی را غایت محاق است، و فرق فرقد بر شاخ ثور بس گران بارست. رسیدگان نارسیدهاند و حدوثیان از قدم ناپسندیده. کوه را بکاه چه آشنایی؟ و صرصر با عطسۀ گیاه در آتش چکند؟ دیوک ماه از بوقلمون چین چه نشان دارد؟ گربۀ پشمین پیش هزبر عرین چه شکار کند؟
بیت