حسین در شطح گوید که «علم من نطر در آن برشد، و فهم من دقیق شد نزد بشر. من منم، و نعت نیست. من منم، و وصف نیست. نعوتم ناسوتیست. ناسوتم محو اوصاف روحانیست. حکم من آنست که من پیش نفس من محجوبام. حجاب من پیش کشف است. چون وقت کشف نزدیک رسید نعوت وصف محو شد، من از نفس من منزهام. چون من نفس نیستم، و نفس نیست، من تجاوزام نه تجانس. ظهورانم نه حلولم، در هیکل جُثمانی بادیم. ازلیت را تعود نیست. غیب از احساس است، خارج از قیاس است. جنه و ناس شناسند، نه معرفتی بحقیقت وصف لیکن بقدر طاقت از معارف آن «قد علم کلّ أناس مشرَبهم.» آن یکی مزاج خورد، و آن یکی صرف. آن یکی شخص بیند و آن یکی را واحدی ملاحظۀ او بوصف محتجب. و آن یکی متحیر در اودیۀ طلب. آن یکی در بحار تفکر غرق. همه از حقیقت خارجاند همه قصد کردند و گمراه شدند. خواص برو راه یافتند، برسیدند ومحو شدند. ثابتشان کرد متلاشی شدند. هستشان کرد، ذلیل شدند. راهشان نمود، طلب گمراهی کردند. گمشان کردند ایشانرا ببست بشواهد خود. مشتاق شدند ایشانرا بأوصاف خود از نعت ایشان بربود. عجز از ایشان: واصلانند، گوئی که منقطعاناند. شاهداناند گوئی که غایباناند. اشکال ایشان بر ایشان ظاهر شد و احوال ایشان بر ایشان پنهان.»
قال: درین فصل حقایق توحید و نعت شواهد موحدان وصف کرد. یاد کرد محجوبانرا بخود از حق. از خود وسر مقام خود خبر داد. ناسوتیت و روحانیت را شرح داد؛ پیدا کرد که در ملکوت حق چون باشد. آنچ از دقت نظر خود و ادراک و فهم و علم خبر داد، و قلّۀ عرفان خلق آنرا، علم حق میخواست، و آنچ برو پیدا شد از جمال و جلال حق و نور غیب او، آنگه بخود اضافت کرد. کلام انبساط است، چنانک گوید عامی: الهی تو آن منی! لیکن الحق للحق و لا خلق. اما چون از انوار قدم مرآت کواشف غیب بیند دوئی نداند. راست گوید او را که دریابد، چون آسمان قِدم مطالع شرق ازل را مشاهد است. آنجا بنگر حدیث سرمایه دار عشق، کاروانسالار آدم و من دونه. که چون میگوید «لستُ کأحدکم أنا أنا ولانعت.» از آن است که ناسوت در روح ملکوتش غرق شد. آنگه وصف نماند. «قل الروح من أمر ربی.» بنفس محجوب بود، چون با نفس بود. اما چون از خود بیرون آمد، نور قدم برو پیدا شد، وصف ازو محو شد. «قالت ان الملوک اذا دخلوا قریةً أفسدوها.» از نفس منزه بود زیرا که جان بود. بنور حق از اثر طبیعی مقدس شد. چون نفس نماند، جسم و جان همه جان شد. این معانی طمأنینت است. قال اللّه تعالی «یا أیّتها النفس المطمئنة.»
اشارت توحید این جای آنست که نفس فعلِ حق است. فعل حق حق راست، نه نفس. چون بگذشت از هوای طبایع، تجاوز بود، نه تجانس، «لستُ کأحدِکم.» ظهور روح بود در عالم دل، نه حلول در مکان طبیعت. روح را عکس بر هیکل افتاد، از ورای ملکوت. روح با جسم نیآمیخت؛ ظاهر شد ازو، ونفس کثیف درو مخمود شد، اگرچه بنمود. چون از جسم برفت، عود درین عالم از کثافت نبود. مرغ قفص «دنی» در گلستان «تدلی» نکته چنین سرآید با اسرافیل، که «الارواح فی یمین الرحمن.» آنگه صدف انداختگان اجسام را بستود، گفت «أبدانهم فی الأرض و قلوبهم فی السماء».
مگر درین لفظ آن مست خودرای اشارت باتحاد کند و أنائیت حق، که برهان او درو پیدا شد- یعنی «من نهام آن، همه ظهور نور ازلست» لیکن حلول نیست غیبی است از احساس، و از قیاس خارج است. آنگه جمهور را بمقامات بستود، گفت «قد علم کل أناس مشربهم.» آنگه خبر داد که همه برسیدند بحق نه بخود، بکرم نه بمعاملت، همانا که روزی در بحر بلا سیاحت کرد، در آن دریا غریقی. چون خود ندید، سفینۀ طبیعت بشکست و از دور و احکام و ارواح برست. در راه حدث قدم محو دید قدم را در ذره ملتبس، گفت «منم.» آنگه وصف ندید. چون خود را ندید، گفت «مرا که داند، چون من خود را ندانم؟» از منقار شاهباز عشق کبوتر حدث برست. جناح در هوای هویت نزد. سیمرغ مشرق قدم بگشاد بسر اتحاد پرواز کرد. آنگه بزبان بی زبانی «لا اُحصی ثناء»وار با مرغ ازل راز آغاز کرد. چون از سر مکتوم فارغ آمد، پنداشت که جز او کس نیست. نقاشان چین قدم بر ارکان عرش غیب نقاش صور ارواح اسرار یافت. گفت «همه رسیدند و از آن بحر همه چشیدند.» اول غیرت بود، و آخر حیرت.
بیت:
بیت: