در حق موسی گوید- علیه السلام- که «رب ارنی» جزایش صعقه آمد. مطالبت چیزی که لایق مسامع نیست نطقاً أو وهماً، صعقه را واجب کند، تا بسلب عقل و اذهان وجود باز بداند که او نه مرد آنست. معنی این میدهد که سؤال موسی بارادت موسی نه بارادت حق، اگرچه امور جمله بمشیت اوست، لیکن غرض ما نه اینست. اگر ارادت هر دو موافق افتادی، تجلی را صعقه نبودی. صعقه از فرط عشق بود برؤیت حق، زیرا که برؤیت حدیث العهد بود. اگر در تحقیق تمکین بودی، رؤیتش انس اقتضا کردی، چنانچ سید پاکان معرفت را- صلوات اللّه علیه- از جمال قدم بصعق مستوحش نشد، زیرا گفتند «ما کذب الفؤاد ما رأی» که در حقیقت رؤیت ابهام صعقه نبود، تجلی بی واسطۀ کوه بود. چون در احمد ارادت نماند، ارادت قدم تجلی بنمود. صورت و جانش نزد مشاهدۀ قدم بماند «نحن معاشر الانبیاء أرواحنا أجسادنا.»