در شطح گوید اشارت که «از نفوس منزه شد، و روح مشرف بکل. اشراف نفس بروح نیست، ای محجوبان بنفس! اگر بنگرید، ای محجوبان بنظر! اگر بدانید، ای محجوبان بعلم؛ اگر بشناسید، ای محجوبان بمعرفت اگر برسید! ای محجوبان برسیدگی! اگر برسیدگی برسید، شما تا ابد محجوبید، تا ابد بمانید.»
قال: یعنی حق نفوس مطمئنّه از خبث بشریت مقدس کرد، بروح ناطقه را برو شرف داد. آنگاه جمیع مقامات قرب را وصف کرد، راه روانرا جمله تا بأبد بیافتن از کنه قدم محجوب دید، زیرا که چون حق حجاب شود ایشانرا، رسم ادراک منقطع شود. سبب آنست که قدم را امد نیست. ابد در ابد گم شود. آنگه ابد او از مطالعۀ خلقیت ممتنع شود. قیامی در قیامی است و فنائی در فنائی. جسم بیننده منطمس، جان گوینده در بحر قدم منغمس، حیرتی در حیرتی، نه در آن درک فریادرسی، سید مستغفران از درد نایافت- علیه السلام- چنین خبر داد که «انّه لیُغان علی قلبی و انّی لاستغفراللّه فی الیوم سبعین مرة.» حقش در خود غایب کردی نه بحدث. آنگه از حق بحق محتجب شدی. از آن خطیئۀ بی اختیار استغفار کردی. آنگه ازو بدو پناه بردی، تا از درکی بدرکی نقل کردی. چون در قدم قدم متحیر شدی، اسباب افعال وصف بگذاشتی، گفتی «أعوذ بک منک.»