اگر برشوی بر اثیر فلک سماوات عشق، ای سیاح گردون کون! و ای مساح بیابان بون! لاشۀ لنگ روحت نعال عقل جان گیر بر محیط بر نشود، بگوی مرکب عقل را تا لگد بر هامون عدم زند، و عدم را در بحر قدم اندازد. آنگه بی خود «ربِّ اَرِنی» گوید و از زخم «لن ترانی» نترسد. در جبال افعال نگه کند، و در آینۀ وجود وجود را بیند، پس آنگه از وجود متلاشی شود. چون زخم صاعقه باشد و بنیران کبریا سوخته شود، و خاکش بطوفان غیرت افشانده شود، ابتدا «اَرنی» گوید ودر میانه «اناالحق». چون دانست که حدث در قدم مستحیل است، گوید «تبتُ الیک.» خلق را ذات چون نماید؟ او در کدام آینه درآید؟ او بنماید در آینۀ خود وهم در آینۀ خود درآید «وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة»، که اول تنزیه است و آخر تحقیق.