زیرکان در عالم قیاساند. ایشان عشق وسواساند. جان بازان بی غماند. کلاه داران کم زناند. از صفت در جهان ایشانند، از آن در عالم بی نشاناند. مُعربدان درگاهاند. و شاقان وصلتاند. واصلان رعنااند، سراندازان بی باکاند. قلزم فلک از شوق ایشان سراب شود. چشم اجرام ازعشق ایشان پر آب شود. قاف عالم از تردامنان بجنبش درآیند، زمان در زمان، حوت و ثور از آن گران سنگی ایشان بجنبش درآیند. زاویه داران ملکوت صحن سماء خرد از تطرق ایشان بعالم کبریا بگذارند. صوفیان افلاک را از سایۀ قوسین بآسیب جان رنجور در رقص و خرامیدن بیرون کنند. فغان «لولاک» برآوردند. موسی وار عصا بیندازند. عیسی وار بکنگرۀ عرش برآیند. محمدوار از خلا و ملا بگذرند. چون از خود بیرون آیند، خود را همه آن دانند.
شادی بر رخی که چون تو عاشق در صحن جان دارد، یا درین جهان بی وفا بر تو لحظهئی ایمان دارد، نه توئی که در گلستان ازل پای بر یاسمین ابد نهادی؟ عروس کبریا در عین شرط التباس لب جان گوینده هزار بار پوشده است. با تو در خرابات بی سرمایگان از شوخی انبساط خرامیده است. اگر هیچ ترک خاور را دیدهئی، یا از جان رکن یمانی بوی گل عهد ازل شنیدهئی، بر شاهراه اجل بنشین، تا از تنگ دستی مراقب نفخات تجلی قدم باشی. زمانی ولایت صورت خوار خوار بگذار. بی درنگ حضور و بی آسیب مراقبه، در حضیض دامن قاف کبریا شو، تا بی جان و جسم مقدر جانرا چون خویشتن غریب یابی. هیچ مگو که تو کیستی، که اشارت «انّی أنا اللّه» عین بُعد است.
سر عشق از «دنی فتدلی» شنو، چون معشوق را بی عبودیت و ربوبیت یافتی، دست از معرفت بدار. از عیان توحید بگذر. سر «ما زاغ البصر» سکر وحدت را شکر بگوی. دلیر «لا احصی ثناءً» بگوی. آنگه از خود خاموش شو، از خطاب وسمع بگذر. صفات را بی افعال مسافر باش، قدم را بی صفت طلب کن، وجود خود را تیر قوسین ازل و ابد را هدف کن. چون در بحر قدم غرق شدی، آنگه خود را طلب کن. اگر حق بینی هنوز در محل بندگی آی. اگر خود بینی سر اتحاد یافتی. آنگه مکر قدم براندیش، تا هم آنجا بنمانی، که محل استدراج است. جزاء فناست آن بقا. اگر باقی شوی، با نصیب خویشتن آی. اگر اتحاد محو شوی و از محو محو شوی و از حلاوت محو محو، آنگه بنیستی حق هستی ازل گزاردی.