در علم خاص مرا سخن است درین باب. معرفت و نکره لباس قهر و لطف است. آن حق راست نه غیر. بسیار باشد که تجلی کند بلباس لطف از صفات قهر. قهر معرفت دهد و نیز بسیار بود که نکره اقتضا کند. هم چنین در لطف، چون نفس خویش عارف خویش را بشناساند بنعت کشوف صفت یا صفت را بصفت بشناسد نه بشواهد وجود. چون بوجه بقا پردۀ فنا گذارد، ایشان در حجاب نکره بمانند. انوار جمال عارفانرا ظاهر شود، عارف گرداند ایشانرا بعد از فنائ ایشان در حجاب نکرات. انوار ازلیات از لباس خفیات نفی و ایهام صفت پیدا شوند. ذهاب وجود حدثان پدید آید. بعد از وجود شواهد، بحق از حق عارف شوند. چون تلاطم بحر ازل بر سواحل عدم زند، در آن حقایق پیش شهود قلزم ازل، عارف جاهل شود و باقی فانی.
شعر
صار الیقینُ من العیان توهّماکبر العیانُ علی حتی أنّه