ما را در زبان عشق زبانی دیگرست. خداوند- جل جلاله- دل عاشقانرا تجلی کند از هر ذرهئی از عرش تا بثری، بنعت ظهور نه بوصف حلول، لیکن تجلی کند خاص از صورت نیکو اهل محبت و عشق را، تا روح ایشان بجمال برباید و عقول ایشان از جلال قوی حال گرداند. این حقیقتست نه مجاز. فعل اوست، و فعل از صفت اوست. صفت از ذات مفارق نیست. اگر نه تجلی بحسن از معدن جلال صور و ارواح را کردی نه یوسف- علیه السلام- بجمیع نیکویان برگزیدی. خلیفۀ حسن و جمال بود. و صفات و شهود قدم بدیع فطرت آدم- علیه السلام- ازو تجلی کرد ملایکه را. چون پردۀ فعل از جمالش برداشت، ستر ملکوت کشف شد. جملۀ کروبیان آن مهتر را سجود کردند زیرا که نور قدم از پیشانیش ساطع بود. «مثل نوره کمشکوة فیها مصباح» و آیت «فقعوا له ساجدین.»
و نیز شاهد عرایس ملکوت و یوسف نخاس خانۀ جبروت، آدم صورت عالم صفت محمد مصطفی-صلوات اللّه علیه و آله- درین معنی اشارت کند از مقام عشق التباسی و معاینۀ عین جمع که «خلق اللّه آدم علی صورته.» و هم بدان صفت حق او را تجلی کرد در مقام عشق بنعت التباس از قدم در فعل. گفت «رأیتُ ربی فی أحسن صُورةٍ.» و تشابه بسی است؛ عارف را بدین صفات نیکو کسی است از برای خوش دلی عارفان. از صورۀ مستحسنه و نفس قایمه بنعت تجلی ظاهر میشود و از شجره ندا میکند و کوه را تجلی میکند. اگرنه در مشهد توحید نزد صدمات قدم قهرش و سطوات سلطان کبریایش از عرش تا بثری، کم از خردلیست هفتاد هزار بار، چنانک سید مفتقران عشق گفت در بازار توحید بمشهد تنزیه-علیه السلام- «الکون فی یمین الرحمن أفلّ من خردلةٍ.»
جانا! تو بنگر که چون مقام حسن شهود باشد از راه انبساط قدس قدم بجلال ازلیت از یک ورق گل چنان تجلی کند، که گوئی در همه قدم قدم نماید. همه او دید. عالم مطایبۀ عشق است و اگر نه چون قدم حدث مضمحل است.