فصلی در محبت بزبان شطح. گوید حسین که «حق سبحانه در ازل خویش بنفس خویش واحد بود. هیچ چیز باوی نبود. بعد از آن اشخاص وصور و ارواح را پدید آورد. پس علم و معرفت پیدا کرد. پس خطاب بر ملک و مالک ومملوک نهاد. فعل و فاعل و مفعول را بشناخت. آنگه بخود نگاه کرد در ازل خویش بنفس خویش در همگی که ظاهر نبود. جمله بشناخت از علم و قدرت و محبت و عشق و حکمت و عظمت و جمال و جلال، و آنچ بدان موصوف است از رأفت و رحمت و قدس. و ارواح و سایر صفات صور در ذات او بود، که آن ذات او بود از کمال با آنچ در آن بود از صفت عشق، و آن صفت صورت بود در ذات که آن ذات بود. بنگرست- و آن چنان بود بمثل که تو چیزی نیکو از وجود خود ببینی و بدان خرم شوی- مدتی مدید که بر طور آن کس واقف نشوند و اگر هر که آسمان و زمین را خواهند که بحساب مقدار آن بدانند، ندانند و عاجز آیند زیرا که اوقات ازلیت جز ازل نداند. حساب حدث در آن ثابت نشود، و اگر صد هزار آدم ذریت جمع شوند تا بأبد، آنرا در حساب آرند نتوانند.
پس اقبال کرد بمعنی عشق بجمیع معانی. بانفس خویش خطاب کرد بجمیع خطاب وحدیث کرد بجمیع محادیث. آنگه تحیت کرد بجمیع کمال تحیت. آنگه بدان مکر کرد بجمیع مکر. دیگر بار آن حرب کرد بجمیع حرب. دیگر بر آن تلطف کرد بجمیع تلطف. هم چنین از مقامات که وصف در آن دراز بشود که اگر همه درخت روی زمین قلم گردد و آب دریا مداد شود، وصف آن بآخر نتوان پیوست، که چون نَجوَی گفت و خطاب کرد، جمله از ذات او بذات او ذات او را.
آنگه از معنئی از جملۀ معانیها او نظر کرد، و آن معنی از محبت بانفراد، تا چندانی که شرح دادیم در طول مدة بگذشت از محادثت وخطاب. آنگه از صفتی در صفتی نگاه کرد. آنگه از سه در سه صفت نگاه کرد. آنگه از چهار صفت در چهار صفت نگاه کرد تا بکمال رسانید. آنگه درو نظر کرد از صفت عشق بکلیت صفت عشق، زیرا که عشق درذات او او را صفات بود بجمیع معانی. آنگه از صفت عشق در صفتی از صفات نگاه کرد. باز آن خطاب و محادثت کرد، تا هم چندانی بگذشت که فصل اول. آنگه از صفات عشق در صفات عشق نگاه کرد، تا هم چنان بگذشت و زیادت. آنگه در هر صفتی خود نگاه کرد از صفات خود، تا هم بدین نسق در آن بگذشت، تا در همه صفات نگاه کرد و از صفتی بصفتی نگاه میکرد تا بکمال در جمیع صفات کرد تا هم بدان نسق در طول مدت در آن بگذشت تا در آنچ وصف نشاید کرد بأزلیت او و کمال او و انفراد او و مشیت او. آنگه خود را مدح کرد بنفس خویش. آنگه بصفت خویش صفات خویش را ثنا گفت. آنگه باسم خویش اسماء خویش را ثنا گفت و بهمه صفتی ذات خویش را و ثناء خویش را ثنا گفت.
آنگه خواست حق تعالی که بنماید این صفاتها از عشق بانفراد، تادر آن نظر کند و باز آن خطاب کند. نظر در ازل کرد. صورتی پیدا کرد که آن صورت صورت او و ذات او بود، و هو تعالی چون در چیزی نگاه کند پیدا کند در آن از خود صورتی، تا بأبد آن صورت بود و در آن صورت تا بأبد علم و قدرت و حرکت و ارادت و جمیع صفات بود. چون تجلی کند أبداً بشخصی هو هو شود، در آن نظر کرد دهری از دهر او. آنگه برو سلام کرد دهری از دهر او. دیگر برو تحیت کرد دهری از دهر او. آنگه با او خطاب کرد و تهنئت کرد. دیگر او را نشر کرد همچنین تا بیامد بدآنچ شناخت و نشناخت پیشتر از آن مدت. آنگه او را مدح کرد و برو ثنا کرد و او را برگزید بمثل این صفتها از فعل خود بصفاتها که مبدأ کرد از معنی ظهور در آن شخص که بصورت خود بادی کرد بود و او خالق ورازق شد. تسبیح و تهلیل کرد. صفات و أفعال را پیدا کرد هم چندان جواهر و عجایب پیدا کرد. چون درو نگاه کرد او رادر ملک آورد درو تجلی کرد و ازو تجلی کرد.»
قال: درین فصل رموزی چند- بس عجایب- پیدا کرد بزبانی بس غریب که اهل علم در آن کم رسند و گمراهان در آن طاعن شوند. اصل این مسئله مفهوم حقیقتست از معرفت محبت اصلی که آن اصل صفت قدیم است. حق بدان صفت موصوف است أزلاً و أبداً. رایش صواب دید، چون آن صفت نه مُبدَع کرد بل دانست که آن صفت ذاتیست قدیم بخلاف مذهب أوایل که ایشانرا مذهب آنست که محبت در حق صفتی مُبدَع است. آنچ عالم غریب گفت، صواب آن بود. چون حق سبحانه در کتاب خویش از ذات و صفات خویش خبر داد، بیان کرد که او موصوف بود بمحبت ازلی. قال اللّه تعالی «یحبهم و یحبونه». نفس خود را بمحبت بستود محبانرا. غمۀ جهل کشف کرد از فؤاد مقتبسان نور علم محبت در آنچ بیان کرد که او صاحب محبت است، و بنور محبت در دل محبان تجلی کرد تا او را دوست داشتند بدوستی او، واله شدند نزد او بلذت محبت. انوار محبت ایشان از محبت حق پیدا شد در دل ایشان. اگر نه محبت او بودی، خلق در حقایق محبت کی رسیدندی؟ آن محبت قایم بذات اوست. تغایر نگیرد چون اوصاف حدثان، بلکه منزهست از ادراک و اوهام. حق گفت «لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر».
آنچ حسین وصف کرد از محبت حق، از مقام مکاشفه و مشاهده سخن گفت، و خطاب در محبت و رؤیت قدم ببصر توحید یافت. این مقام ورای ادراک اهل علم است. عادت مکاشف آنست که چون اشارت کند بمقامات، از حال کشف سخن گوید واز معرفت و لذات توحید و خطاب خاص. آنچه بیند گوید و آنچ شنود خبر دهد. نطقش از افهام قُدس بود و معادن انس. حق برو بیان کند اسرار قدم بنعت اشخاص و ارواح، و او عارف باشد بالتباس امر و افعال. عالم باشد از حقیقت معاینات واسرار خطاب بنعت تنزیه و توحید بنفی تخییل و تشبیه و تصویر. حق معرف ذات خود شود او را در مقام التباس، تا حقیقت عشق ومحبت فهم کند زیرا که تحصیل عشق و محبت عارف را حاصل نشود الا در مقام عشق و محبت. هر که معاینه کرد در مقام عشق، او را بنعت التباس یافت. متشابهات در قرآن وحدیث سنت خدای و رسول است. از محض التباس سخن گوید، چنانک اکثر خلق از آن تشبیه فهم کنند الا راسخان علم که خداوند- سبحانه و تعالی- ایشانرا بستود، گفت «والراسخون فی العلم». لاجرم آنک در مقام عشق افتاد و بمشاهده رسید، بیشتر کلامش متشابهات باشد. بر مؤمن صالح واجب باشد که ایمان آورد بمتشابه کتاب و سنت و دیوان اهل ولایت تا از انکار و عذاب نار خلاص یابد.
جملۀ این فصل که حسین رسم کرد، خبر داد که حق- سبحانه و تعالی- لم یزل واحد بود. پیش از اشخاص و ارواح بر آن عالِم بود. پیش از ایجاد آن کون و تکوین در علم او بود بی وجود آن. از نفس خویش خطاب کرد. او ازلی بود نه محدث بایجاد ملک و مالک و مملوک و فاعل و فعل و مفعول. خطاب خویش بنفس خویش جواب داد ایجاد خلق را. در نفس خویش نگاه کرد بنظر ازلی. نظر او ازلیست در جمیع مرئیات و آنجا مرئیات نبود. بجمیع صفات در صفات نگاه کرد، و از ذات بذات نگرست. بدانست آنچه بدانست در ازل علم او نه محدث بود. بلی، کشف صفات در صفات بود بصورت علم آن کشفی که بحق قایم بود. او قدیم است و علم او معلوم ذات اوست و آن ذات اوست، چنانکه اشارت کرد غریب یعنی واحدی در واحدی است، بی اتحاد غیر و کثرت و قلت خلق.
آنچ یاد کرد از صور و ارواح، صورت معانی علم و روح معانی معلوم خواست نه روح و صورت جسمانی. حق از صورت و أرواح حدثانی منزهست، در مثل گویند که این صورت علمست و این صورت مسئلهایست، و این روح کلام است، یعنی معناهاء آنست. آنگه بجمال خویش در جلال خویش تجلی کرد. ظاهر کرد آنچ در ذات او بود از عشق بصورت معنی؛ نه عشق در ذات او حادث یا صورت کاینه بود. بلی، معنئی بود که آن معنی صفت او بود. میگوید «هی ذاتَه» یعنی صفات و ذات واحدست. اجتماع و افتراق در ذات و صفتش نیست. چون تجلی کرد بصفت عشق در جمیع صفات، صفت بصفت متصف شد بی جمع و بینونت.
آنچ یاد کرد حسین از ذکر ازمان و ادهار، مثل است که بتجلی صفت بصفت میزند او دانست که حق از حیز مکان و دَور ازمان منزهست. همچنان مثل است که حق موسی را زد- علیه السلام- بدهر دهار و قدم او پیش از عالم بحدیث عصفور و مدین و خردل.
گفتنش که از معنی عشق عشق نظر کرد بجمیع معانی و آنچ بعد از آن یاد کرد: خداوند سبحانه چون بوصف عشق ظاهر شود جمیع صفاتش را، عشق تجلی کند. دیگر بجمیع صفات، چون حق حق را پیدا شود بنفس خویش ثنا کند بجمیع صفات خویش. آنگه مدح کند بجمیع معانی از جمیع صفات بعشق. آنگه تجلی کند از صفت مکر و حرب عشق را مکر و حرب دو نعت است از نعوت حق ذکر آن در قرآن وحدیث هست؛ مکر وحرب او منزهست از تغیر مکر و حرب خلق. آنگه تلطف کرد بعشق و عشق در نفس خویش، چندانک خواست. آنگه زمان و حوادث نبود؛ عشق را از قدم تا بآباد موضع نظر و لطف و خطاب خود کرد، -آن جمله صفات او بود. گفت غریب که در ذات او آن ذات ذات او بود، یعنی واحدست از جمیع معانی.
آنگه نظر کرد بمعنئی از معانی او در محبت بانفراد، یعنی نظر کرد بعشق بجمیع صفات در محبت تا نور محبت پیدا شد. آنگه حق بدان متفرد شد در قدم، نه آنرا اولی بود. کبریا نمود بر محبت. آنکه بمحبت کبریاء خود بجمیع کبریا و عشق، آنگه عشق و محبت یکسان شد بجمیع صفات بی صیرورت و تکرار و بی مُحادثت و مخاطرت و بلوغ. کشفی بود در کشفی و نظری در نظری تخیل و مخائیل نبود.
آنگه مدح کرد نفس خویش را بمحبت. آنگه محبت بستود بنفس خویش بنعت تجلی ازل و أبد و مشیت و جمیع صفات و ذات در محبت. دیگر تجلی کرد در محبت بنعوت و أسما، و آن را پاک گردانید بذات خویش و بر ذات خویش. گفت: ارادتش باشد که بیند این صفت از عشق بانفراد. نظر کند در آن و باز آن خطاب کند.
آنگه نظر کند در ازل و بیاورد صورتی که آن صورت اوست و ذات او. آن خواهد که صفت ظاهر شود در صفت بی تصویر و تخییل، بل معنی صفت که آن ذات اوست. و آن قدرتست صورتی یعنی معنئی. حرکت ایجاد چیزی و حرکت حدثانی نه! بدین حرکت آن خواهد آنچ گفتم. و اگر نه، او محرک اشیاست و از سکون و حرکت مبراست. این چه گفتم: چون نظر کند بچیزی، ظاهر کند در آن صورتی نیکو و در صورت نیکو علم و قدرت و حرکت و ارادت وی بر صفات پیدا کند، یعنی: چون حق نظر کند بارادت و بقدرت و بر عظمت وبر علم و بر جمیع صفات و بعظمت، و هم چنین بذات خویش و جمیع صفات خویش صورتی بیافرید چنانک خواهد. از عدم آورد نه از نفس خویش او منزهست از تجزی. آن خواهد که ایجاد شخصی کند بذات و صفات خویش.
گفت عالم غریب: تجلی کرد أبداً بشخصی هو هو شود، یعنی: آدم را بیافرید و کسوت خلت خلق خلق خود را درپوشید. «خلق اللّه آدم علی صورته». درو نظر کند دهری از دهر او، تا تجلی کند او را بجمیع صفات و ذات خویش. «وعلم آدم الاسماء کلها». او را برگزیند بمثل این صفاتها، نعوت و صفت تا نور ذات درو پیدا شود تا کامل گرداند بجمیع صفات ازل. چون متمکن شود بعزت حق و جلال او، متصف شود بجمیع صفات حق؛ ازو تجلی کند بخلق خویش بجمیع صفات خویش، تا خلیفۀ ملک او شود و سنت هدایت خلق او شود.
اینچ وصف کردم از رأی حسین منصور در گفتن محبت اصلی بیان محبت اولیست، که حق سبحانه از آن نعت ذاتی بدل محبان صادق تجلی کند؛ از صور و مخائیل بیرون، که سیر سر است. در قدم ذات تشابه حدث نیست. در ازل بی زمان و مکان عارفان صادق را از ذات بذات معراج است، و از صفات بصفات منهاج. اگر مقالتی از حالتی بنمایند که در آن شناعتی باشد، آن عالِم علم و مثل است. ایشان دانند که حق از اوهام منزهست، چون ورای خلا و ملا بأصل سفل ملکوت ارض نزدیک تجلی سطوتش هیچ نیست. عدم عدم باشد، و عدم نه باشد. قدم قدم باشد و همه قدم باشد. عارض کون محترق بقهر قدم باشد.
صور و اشخاص کجا برند؟ که علم و عقل در سلطان کبریاء قدم اثر ندارد. چون تلطف کند عاشقانرا از راه متشابهات و حیل صفات، ایشانرا راه بخود آموزد، تا بلذات جمال و جلال کنه ذات قدیم بیابند و بنعت تنزیه و تفریدش بشناسند. اولش متشابهات است، و در متشابهات معاینات است. آخرش نکرات است، زیرا که تجلی قدس صفات است. اولش عشق است و آخرش تنزیه.
قهرمان خانگاه ازل و حاجب بارگاه ابد- صلوات اللّه و سلامه علیه- ازین سفر در بدایت عشق کشف مشاهدات صفت را خبر داد. از ضعف ادراک ایشان گفت «انّ اللّه یری هیئة ذاته کیف شاء.» از اقصی درجات موحدان اشارت کرد. چون از بدایت بنهایت رسیدند، از خود و کون در عظمت حق محو شدند، که «مَن شبه اللّه بشیء فقد کفر». درین راه، جانا! اول همه کفر ایمانست، و در آخر همه توحید شرک.
شعر
بیت