اما شطحیات مرتضی پیشتر آمد، زیرا که در فصاحت پیشتر آمد. نبینی که در غلیان سکر شقشقۀ انبساطی چون در خلق جانش مرتفع گشتی، ناساکن شدی، همه شطح گفتی؟ ندیدی که چه گفت در صحو بعد از سکر که «هیهات یا ابن عباس! تلک الشقشقة هدرت، ثم استقرت»؟ چون در بحر قدم غوطه خوردی، از أصداف جان لآلی شطح برانداختی. گفتی «من در شبهتی نهام، حق رادیدم و در حق شک نکردم که میبینم. چون میدیدم، بعد از آن در غیم اعتراض نفس نه افتادم. اگر بینم بچشم سر، چنانش بینم که بچشم دل ما شککتُ فی الحق منذ رأیته. و لو کشف الغطاء، ما ازددتُ یقیناً.»
قال الشیخ «خبر از شهود شهود و مشهد قرب داد، با ادراک صفت. بصفت و ذات بذات، بنفی ارتیاب در رؤیت وجود قدم، و در باز آمدن بصحو بوصف رفع معارضۀ نفس و شیطان صحوش؛ هم چون سکر شد، در سکر بی شک بود در رؤیت، و در صحو بی زحمت معارضه.» گفت «من پیوسته شاهد غیبام، حق را معاین بحق اگر پردۀ سما بر دارند، مرا در یقین زیادت نشود، زیرا که حضورم غیبت است و غیبت حضور.»
دیگر گفت که «خداوند- جل اسمه- تجلی کند بندگان را. در قرآن چنین است، زیرا که صفت است. صفت محض تجلی است. چون در عالم است، از ذات مفارق نیست زیرا که در حدث نیست. جمال خود را در صفات خود آشکارا کند، بنعت علم و ظهور جان عارفانرا. اگر بینی، دانی.» دیگر گفت : «او تجلی کند از خلق بخلق.»
قال: این سر «تجلی ربه للجبل» است. و «انی أنا اللّه» از شجره خبر از عین جمع است و مقام التباس و رؤیت صفات در أفعال. او گفت «در همه وجود داخل است، نه چون دخول أشیاء فعلش مباشر است در أشیاء؛ صفت در فعل، ذات در صفت، بی حلول. جانِ هر جانس، ظهور تجلی است، عدم را بأمر ارادت و علم اتحاد بعلم داخل است، نه بر ذات. کون ذرهایست در عین. صنعش از صنایع کیست؟ و در وقت آفرینش بینونت چیست؟ مصنوعات مصنوع فعل اوست در عین جمع اوست، و همه اوست.»
شطح دیگر. گفت که «نپرستم خدائی را کش نبینم.» قال: درست شد که عبودیّت برؤیت مقرونست، «تعبد اللّه کأنک تراه». میدید تا میپرستید. دیگر گوید که «او دوری نزدیکست، و نزدیکی دور.» خبر داد که او از خود بخود نزدیکست، دوری دور نیست. نزدیکی ازو قوام تو است بدو. بعدش از قلت ادراک تواست. قربش علم اوست بر تو. بذات نزدیکی و دوری روا نیست. تجلی شرط «دنی فتدلی» است. ذات هست در قرب و بعد، لیکن تو ندانی. از زمان و مکان بیرون شو، تا بدانی. بقرآن نزدیک شد عامیانرا در خطاب صادقانرا. ظهور صفات شراب عشق شد در اقداح حروف؛ مفرح آمد ارواح را. چون مست شدند، بجناح مکاشفت و قوت مشاهدت در عالم بیچونی بپریدند؛ بمراکب قرآن با معدن قرآن شدند. «لرادُّک الی معاد» قرآن است. در مصدر قدم افتادند. در بحار ازلیت ابد الآباد بشرط فنا سباحت کردند.