ای بلعجب! بلعجب! گفتی زبان رومیان با حبشیان، از شهر پُر آتش «لعلی آتیکم منها بخبر أو جذوة» آتش آوردی. زبان هدهد سلیمان ازل با سلیمان صفت جان گفتی. طوبی صفت را دایگی کردی. عقل خام را مایۀ خواجگی دادی. جهان کون و فساد را بنکتۀ الهام پیغام دادی. اهرمن را حلقۀ بندگی در گوش کردی. خر عیسی را بر آخُر اثیر بستی. پیراهن ادریس بر دوختی. تلبیس ابلیس را بآتش عشق سوختی. شرم رویان عرایس خانۀ ارادت را شوخی آموختی. گوش و گردن عقل کل را پُر لؤلؤ علم لدنی کردی. سر آفاق در جان پاک نمودی، که داند حرف این علم جز خضر؟ که شد برنگ این شمع جز مسیح؟ لب روح را از خون عقل کردی. عالم جسمانی از جان آدم دمی در دمیدی. بگوی شطحیات عاشقان مشایخ بعد ازین، که نه بس روزگاری برآید که این نور مشکوة غیب در مصباح ازل پیوندند.