قرآن کریمبه زبان فارسی

فی بیان خروج ارواح القدسیة من اکناف افعال القدم بنعت وجدان الحقیقة والمعرفة

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

بسم اللّه الرحمن الرحیم و به استعین فی جمیع الامور. اعلم- بارک اللّه فی فهمک- که کامن غیب در پردۀ عمیاء افعالی اگر وراء برج کنگرۀ قصر عنصر آید، و لطیفه‌ئی در لطیفه‌ئی متلطف شود و جان بی نشان در دیدۀ تفکر درآید بی بهتت تحیر بی تمکین تکلف، از نهاد اصلی که کلفت کون است خویشتن را طلب کند، از پردۀ سادگی در علم تمویه صور عالم علل بگردد. بعد از ترقی بحبل از رنگ خدعت بگذرد، بنور استعداد استکمال علم طلب کند، تا خود کیست و از بهر چیست، وجودش با وجودش سخن گوید. دیده در دیده آید، سمع در سمع، جان در جان، بی احکام عقل در غیم نکره، خود را بی پای و سر بیند. لطیفۀ اصلی بجنبش درآید، خود را گوید که تو کیستی؟ عقل از راه شواهد درآید و ادراک بر مراکب افکار نشاند و در بیابان بی معرفتی بگرداند. راستی استعداد که نقش خاتم فطرت «کن» است، کاف «کن» طلب کند، بین الکاف و النون در امر ثنوی شود، از زحمت رؤیت شواهد طناب عصمت از شست قدر قدرت ظاهر شود، و این کرۀ خام بحبل طلب مقید کند، تا از خامی معرفت در اصطبل کون مدّتی در پرورش بماند؛ آنگه در نوردد بیابان طبیعت را بی افسار، بمرغزار غیب درآید.

آن ناتمام سر در چنبر امتحان مانده که سرّ سرّ لابگوش سرّش فرو گویند که هان تا کی از عدم سوی قدم نور سلسلۀ جذب از دهر دهار کونش برکشد. این زندۀ ممخاض قدر در نور عین اللّه ناگاه درافتد. چون در شواهد فراموش کرد، با خود گوید که «مَن انت؟» سر آشنا جواب دهد که «انی عبداللّه». عقل یافه درای گوید که «هذا ربی». نور نور تجلی از غیب غیب در دیدۀ این لطیفه آید و کحل آشنائی معارف از مکحلۀ کواشف درکشد. لطیفه با لطیفه گوید که در لامکان بی رسم حدثان این کیست؟ جان کمال عقل یافته از جان جان نشان کند که «هو اللّه.» پس آنگه در لمعات نور قدم منور شود. حق را بحق در ازل آزال وابد آباد طلب کند. چون بیابد آنچه نداند، بعد از فنا از خود بداند.

کون و فساد در بقاء علت لطیفه و نابودن عدم در قدم که «کان اللّه و لم یکن معه شیء» از غیب در غیب گریزد، و بی زبان بالزوم علت گوید که این عروس بی دهر بی زمان بی علت بی مکان چند سالست که بمقراض تنزیه بی زبانش ببرد؟ بدیده در عین الوهیت نگاه کند. سایۀ ظل طوبی عزّت دیده را بغیم نکره بپوشاند، تا علت حدث در علت علل محو شود، زیرا که غیر حجاب غیر است. قدم عبور بقدم عاشق چون عدم در عدم معدوم گشت، قدم با قدم گوید که حضرت دهر دهّار منقطع است و اکوان حدثان مضمحل، ای قابلۀ رحمت! اطفال مهد عدم را از ارحام قدر بیرون آر، تا در فضاء فیض فضل ارواح در محل افراح بجناح دیمومیت بپرند.

عین اللّه بجلال قدیم در کاف امر تجلی کند. کاف بنون تجلی کند، در ملابس افعال عرایس انوار ظاهر شود. بی عدم با علم قدیم، ارادت قدیم، کلام قدیم مخاطب کند که «کن فیکون».

اطیار الارواح بی فضاء زمان و مکان از فیض امر تحقیق مباشرت فعل یافته، و از سرّ خطاب جان آن اصل جان لذت عشق دانسته از بطون قدر چنان آمدند که رسم تخلق بخلق قدم یافته بودند، متصف بصفات. بعد ازین اهلیت گفتند که حدث در قدم چیست؟ و این رنگ دوئی آوردن در احدیت بی رسوم کیست؟ زبان شاهد رحمت در گوش معرفت گفت که «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف.» چون تقاضاء ارادت قدیم بر عالم تمام آمد، در عین مسرمد زحمت حدث نبود، و در جلال صمدیّت از خلو کون وحشت نبود، بی تحبل و بی کیفیت کنه هستی هست بر هست تجلی کرد و امر در صفات بسان آمد، نگارستان امر را بر نقوش مرقوم افعال گشت.

بی زمان و مکان عدم در عدم محو قدم صد هزار پردۀ نور نور ببست. آنگاه بی گذشتن زمان پیش از آمدن حدثان و اوان تأثیر تجلی قدم بر عدم پدید آمد. مقدحۀ نعوت جلالی را بر احجار علم ارادت زدند، بی رسم تغییر از لطف لطیف قدرت لطایف جان بنقش خاتم صفت مصور شد و بارادت حادث بی علت تلاصق و تناسخ و تولد و تغییر موجدی در وجود پدید آمد، حدثی غریب بود و نفسی کریم، بحق قایم، از حد کیفیت وهم برون شده در بی محلی محلی نیافته، در عالم یکتائی زحمت عالم عدم ندیده، نه در عناصر او را اماکنی، و نه در اعصار او را شواهدی.

آن نوزاده در سرای وحدت از تجلی قدم مضطرب، نه عقلی که با او مشورت کند، نه علمی که باز مشاورت طلب کند. منتظر زمان بی زمان شده، عاشق مباشرت جان هر جان گشته، هم در نیستی بیند خود را، تا ناگه شهر امر در عالم افعال آورند، و از افعال ابریشم خیام ملکوت بتنند. رقام صفات بر وی دوایر شواهد نقش عین اللّه بنگارد. ارواح ساده را از حبس عدم بیرون آرند، و در اقفاص کون بدارند، ناگاه دانۀ نیستی فنا خورد و کاه بر جان لباس نایافت درد، اسرار ارواح از روی اشتیاق بر نادیده بانگ در بانگ زنند که این چه شراب پر خمار بود، و این چه نوروز بی بهار! لطف قدم ببخشاید، و از حدثان پردۀ حدثان بردارد و از خیام آزال عروس وحدت پدید آید. بعد از خزان نیستی نوروز جمال قدم روی خویش بنماید. نوروزی که در آن صد هزار بساتین بهار قدرت یابی، و صد هزار گلستان جلال وحدت. سوسن صفا با یاسمین صورت مساور، سنبل جمال با ورد جلال محاور، ریاض قدس صفت بر اشجار بهار سرمدیت انهار ابد. در جوی ازل رفته و بران جویبار سبزهاء صفت رُسته، شمال جمالی بر بحار کمالی وزیده، قهر در پردۀ بی پرده رسیده، صلصل باغ قدم بر اغصان صفت نشسته، و بانگ قیومی در نوای ازلی می‌زند که «ای اطیار ارواح! ای نو آمدگان جهان بیچونی! آن شهود عین کجااند و در قفص حدوثیت چرااند؟» ازان عالم نیستی بهستی درآیند که در صحراء وحدت مرغان «لااحصی ثناء» بنشینند. بدین هیجان هیمان نمودند و از قضاء ملکوت در ریاض جبروت پریدند. از روی تحیّر نگارجویان ازل را در عین تفکر افتادند.

نور اصل صفت از مصدر قدرت عقل اول را برسالت بفرستاد. بجناح نور دیمومیّت بپرید، گرد باغ ازل برآمد. مرغان ابد را نشانه کرد. این طوطی ملک معارف ببزم کواشف درآمد، صد هزار منقار بجان ارواح فرو کرد. سر صمیم الفت از رگ جان بیرون کشید. عقل با جان مباهات کرد و سرّ با سرّ مناجات. چون آنها متحد شدند معرف ازل در لباس نادید مر طیور ارواح را گفت که «نه منم که بی صدف درّ لطف آفریدم؟ نه منم که بی کون مکون شما بودم؟ نه منم که بی علت از علت اولی علل ارواح را ترتیب کردم؟ نه منم که بسهم صفت اَهداف جانرا نشانه کردم؟ نه منم که بی وحشت در وحدت از خود بخود متقاضی شما بودم؟ نه منم که قدم را قیومم و احدیت را باقی؟ نه منم که جان هر جانم؟ نه منم که توان هر توانم؟ نه منم که جلال در جمالم؟ قدم مسرمد، ابد بی پایان. من آنم که من دانم، خود را بخود نشانم، شما را اصل ایمانم. بدایت بدایت منم، نهایت نهایت منم. موجد جان شما، ای شما بی شما «الست بربکم؟»

هان که در صحراء ازل نور نور صفت بنعت شوق متبرز است و بوصف عشق متفرز، «یحبّهم» صفت آمد، آنگاه از جان بکار درآمد. چون حلاوت خطاب عشق بجان رسید، مستی عشق پدید آمد، گم کرده را متهزر باز یافتند، همه گفتند: بلی «قالوا بلی» گویان شدند، و عروس قدم را جویان، از سر مستی بنور خطاب قناعت نکردند، موسی وار شهود عین کل خواستند، «رب ارنی انظر الیک» گفتند. حقیقت حقیقت گفت که تحصیل کنه نیست «لن ترانی». عین جلال از جبروت بملکوت تجلی کرد، جبال افعال را نشانه کرد، ایشانرا گفتند «انظر الی الجبل». ارواح کمال یافته بدیدۀ انوار کبریا بدیدند. همه در عین اللّه مست فانی گشتند «خر موسی صعقا.»

چون برای زمانی تجلی بگذشت، انس ایشانرا در محل صحو آورد، آن خماریان شراب ازل دست خجل در روی شرم می‌مالیدند و «تُبتُ الیک» گویان بحق می‌نالیدند.باز طراوت فعل نسیم الفت از مشرق تجلی در وقت صباح صبح صفت بعالم انس در آورد.در صحراء قدس شکوفه‌هاء جلال بشکفت. در روی بساتین غیب بهار و ریاحین کشف لوایح پرده‌هاء نور ببست. در هر گلی وصل حجلۀ انس سنبل خانگاه صلصل عشق آمد. سوسن جمال منزل عندلیب کمال شد. سایۀ طوبی قدم ضواء نور بهار بلبلان «اناالحق» سرای آمد، بر جویبار عیون ازل هدهدان ارواح آب حیات سبحانی خوردند، ازان در بزم سلیمان وحدت از سر مستی کله دار هستی شدند. بزبان غیبی عقل انسی در آشیان قدسی ورای عرش و کرسی را گفتند «اَحطتُ بِما لَمْ تحط»

طوطیان اسرار قباپوش انوار کبریا شدند. جان جان ترجمان هر جان شد. پردۀ شواهد جاسوسان ضمایر آمدند. عقل اول در صحن صفت کبریاء ازل حاجب قهرمان جان آخر گشت. دران باغ سبوحی مرغان قدوسی در لالستان و گلستان مشاهدۀ صرف متفرق شدند، و از بحر قدم از سواقی صفت هر یکی از مشرب عین وصلت شراب خوردند. «کُلُّ اُناسٍ مَشرَبهم». بعضی در مشرب خطاب افتادند، از منازل خطاب پرده‌دار علوم کلام شدند و درهر علمی و خطابی و کلامی اصلی از اصول قدم دیدند. جاسوس قلب گشتند و متفرس غیوب. بعضی در نور افعال افتادند، ازان بر هر ذره‌ئی از کون عاشق آمدند، و در محل التباس توحید بزبان تشبیه گفتند. بعضی در انوار افتادند، مشکاة و مصباح نبوّت شدند. بعضی در اسرار قدم افتادند تا سینه‌شان ینابیع علم مجهول آمد. بعضی در علم قدم افتادند، رسم قدر باشارت ربوبیت با ملازمان عبودیّت بگفتند.

بعضی در حکمت قدم قدیم افتادند تا بطون افعالیات بدانستند، و در حکمت فلسفی شدند. بعضی در نور قدرت افتادند، بر هر ناتمامی تمام آمدند، و بهر بی قدرتی قادر آمدند. ازان در آیات فعل مجهول نمودند تا در سحر هاروت و ماروت سامری شدند. بعضی در حقیقت حیات قدم افتادند. در هر دمی نزد هر جانی گم گشته و عقلی خفته، اسرافیلی و عیسیی شدند. بعضی در نور عین قدم افتادند، ازان موسی وار کشفی شدند. بعضی در نور شمع ازل افتادند، تا در مشهد حضور خطاب قدیم بی وسایط بشنیدند، و مکنونات اسرار ذات پیدا کردند. بعضی در بحر کلمات قدیم افتادند، بزبان حد بی نطق قدمی سرودند. بعضی در عین ارادت افتادند، در رضا راضی شدند و بارادت مرید تا گفتشان «کاف و نون» شد.

بعضی در رؤیت ذات افتادند، ازان مرآت صفات شدند، و بی رسم حدث متحد. بعضی در نور جمال افتادند، در عشق سرمست شدند. بعضی در نور جلال افتادند، بی رسم علم سرّ قدیم را یاوه درای شدند. بعضی ازان در حسن حسن افتادند، ازان در بسط چون خلیل منبسط شدند. بعضی در عین کمال افتادند ودرکمال کامل شدند تا چون حبیب «لَستُ کأحدکم» گویان شدند. بعضی در سبحات افتادند، ازان از طور تجلی در افتادند. بعضی در سطوات افتادند، ازان در عین عیان محو شدند. بعضی در قدم قدم افتادند، و بزبان قیومی خود را قدیم گفتند. بعضی در دیمومیت افتادند، ازان بی ضرر حدثان در بقا باقی شدند. مرغ تجرید «اللّه اللّه» سرود، مرغ توحید «اناالحق» گفت، مرغ تقدیس «سبحانی»، چون از باغ نوروز مشاهده برخاستند بجناح آزال در آباد آباد بپریدند. با حق در حقیقت رفیق گشتند، ازو آهان آهان سر بستندند.

آن مرغان لاهوتی سر لاهوت در سرای ناسوت آوردند، و بجان لاهوت در زبان ناسوت سخن گفتند. خود گفتند و از خود گفتند و با خود گفتند. مقالتشان از حق بکر آمد، آن بکر بحجلۀ قرب بکر باز رفت «مِنه بَدأ و الیه یَعود». آن مستان سخن گفتند، جز مستان بنشنیدند. آه که حق بزبان ایشان اسرار لایزالی گفت و در مرآت انسان جمال ذوالجلالی نمود، زیرا که حق را اثر بود.