گفت «حقیقت واقع است، طرقش مضیق است، در آن نیران شهیق است، نزد آن مفازه عمیق است، غریب راه کند.» آنجا از راه بریدن مقامات اربعین خبر دهد، مثل مقام ادب و رَهَب و نَصب و طَلب و طَرب و عَجب و عَطب و شرف و نزه و صفا، و صدق، و رفق، و عتق و تصریح و ترویح و تمییز و شهود و وجود و عد و کد ورد و امتداد و اعداد و انفراد و انقیاد و مراد و حضور و ریاضت و حیاطت و افتقاد و اصطلاد و تدبر و تحیر و تفکر و تصبر و تعبر و رفض و نفض و رعایت و هدایت و بدایت. این مقامات اهل صفا و صفوتست. هر مقامی را علومیست بعضی مفهوم و بعضی نامفهوم.
بعد ازین در مفاوز روند، و آنگه جایز شوند از اهل و مهل و جبل و سهل بگذرند «فلما قضی موسی الاجل»- چون ازین مقامات اربعین بگذشت، که طرق سالکان بود در بدایت- ترک اهل کند چون حقیقت را اهل شد. با آن همه راضی شد بخبر دون از نظر، تا فرقی باشد میان مهتر و کهتر. قال «اَملی آتیکم منها بخبر». چون مقتدا بخبر قانع شد، چون راضی نشود مقتدی بأثر؟ قال: «من الشجرة» «من جانب الطور». از شجره بشنید، لیکن از حق شنید. حلاج گفت «مثل من مثل آن شجره است.»
قال: یعنی از آن «انّی أنا اللّه» پیدا شد و از من «أنا الحق». اگر درخت بریدن روا نیست، پس کشتن و سوختن ما از چیست؟ اشارت کرد درین کلمه. گفت «حقیقت حقیقتست، و خلیقت خلیقت. تو خلیقت بگذار تا تو او باشی، و او تو باشد من حیث الحقیقه زیرا که من واصفام و وصف وصفِ واصف است بحقیقت. پس واصف چون باشد؟» حق او را گوید که «تو راه نمای بر دلیل نه بمدلول؛ اول من دلیل دلیلم.» آنگه گفت که «حق مرا جای حقیقت کرد بعهد و عقد و وثیقه. شاهد من سر سر من است بی ضمیر من؛ این سر منست ورای طریقت.» گفت «حق با من گفت از جنان من، علم من بزبان من. مرا نزدیک کرد بخود بعد از بُعد من؛ خاص گردانید مرا و بر گزید مرا.»
قال: یاد کردیم علم ظاهر حقیقت وباطن آن. آنگه او یاد کرد وصف مناهجها و مشاربها و صعوبت مسالکها. غریب در معرفت در بدایت محتاج ممارست آن حقیقت باشد، چنانکه بشمارند از مقام اربعین تا معروف شود در معرفت و مقتدا شود در حقیقت. این غریب از سلاک است نه از اهل جذب، زیرا که ایشانرا مقام نیست. نصب سالکانرا و طَرَب مجذوبانرا. سالک راه رود بمجاهدات و مجذوب بپرد بمشاهدات. پس لابد سالک را از مقامات. شرح این کلمات در آخر کتاب باشارت صوفیان در کلماتی که مصطلح ایشانست، شرح بگوئیم.
حسین گفت که«در مفازه رفت» یعنی سالک چون عبر کرد ازین مقامات، در بیداء توحید بنعت تجرید، طلب خطاب و مشاهدت را، آمد. تمثل کرد بحال موسی چون بر مقامات کون گذر کرد وگفت «راضی شد بخبر دون نظر». راست گفت لیکن آنک مبتدی بود، چون بمقام انبساط رسید، جز از نظر نه. گفت «اَرنی انظر الیک». وصف حال بدایت کرد خود را در آن میان تمثل کرد در گفتن «أنا الحقّ» یعنی مَن شجرۀ قدرتام، زبانم موضع منادات حق است. از شجره «انّی أنااللّه» گفت. ازین شجره «أنا الحق». سر این کلمه سید سرور گفت «نطق اللّه علی لسان عمر» بعد از گفتن «فتبارک اللّه.» گفتهاند که هنوز آیت تمام نخوانده بود، که عمر گفت «فتبارک اللّه أحسن الخالقین».
با آن همه حسین قدم حق را مفرد کرد از خلیقت بشر؛ تهمت حلول نبرد، چون گفت «الحقیقة حقیقة و الخلیقة خلیقة.» آنگه وصف فناء خلیقت کرد. گفت «بگذار خود را تا تو او باشی.» اشارت عین جمع است. آنگه از اتحاد گفت چنانچ عادت اوست. گفت «من واصفام ووصف وصف واصف است در حقیقت. واصف چون باشد؟» یعنی چون عارفان وصف گویند معروف را، وصف باز ایشان گردد؛ زیرا که وصف حادث از حادث آمد، باز ایشان گردد. او بوصف خود از وصف حدثان مستغنی است؛ لیکن چون متحقق شود بوصف در رؤیت موصوف و درو فنا شود، آنگه وصف و واصف و موصوف واحد شود، چنانچ در بعضی طواسین کلمات گوید، و امثال در حقیقت زند مسترشدانرا. و صورت حقیقت باطلاب آن نقش کند و ابواب و اسباب آن امثال دایرات اینست: