قرآن کریمبه زبان فارسی

فی القطعة ۶ من طاسین الأزل و الالتباس

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

غریب گفت در حق او که «ابا کرد و تکبر کرد. پشت برکرد، بگذاشت، قرار نکرد. گفتندش که تکبر میکنی. گفت: اگر لحظه‌ئی با تو بودمی، تکبر در من لایق بودی. فکیف، که دهرها با تو بریده‌ام! از من که عزیزتر است و بزرگوارتر، چون اول ترا شناخته‌ام در ازل؟؟ من ازو بهترم که خدمت من قدیم‌ترست. در کون عارف‌تر از من بر تو کس نیست. از من در تو و از تو در من ارادتست و ارادت تو در من سابق است و ارادت من در تو سابق. من چون غیر ترا سجود کنم؟ چون سجود نکنم، لابد باشد مرا که بأصل خود رجوع کنم. «خلقتنی من نارٍ». نار باز نار شود. آنگه تقدیر و اختیار تراست.»

قال: دعوی کرد ابلیس بر آدم،تکبر کرد از جهت تقدم خدمت. دعوی کرد که ارادت حق درو سابق است که باز نار شود. کاذب آمد، که اگر با حق در مشهد رؤیت قدم لحظه‌ئی بودی التفات بنفس خود و غیر نکردی، زیرا که سید کاینات- علیه السلام- در مشهد قدم بخود ننگرست. گفت «أعوذ برضاک من سخطک» با آن که نور او بهمه انوار مقدم بود و از همه عارف مشرف‌تر بود. چنین تواند بود بحقیقت تا بأبد. کجاست حدث از قدم، تا آن مطرود گوید که «من با تو بودم» و قدیم قایم بقدم خود بود در قدم خود؟ غیر را نصب نبود از معرفت قدم. اگر ابلیس را معرفتی بودی، نبودی الا هو هو. هوهو حق بود بی علت حدث. گفتنش «من سابق بودم در ارادت» ندانست که روح محمد- صلوات اللّه علیه- سابق بود بر جمیع ارواح و ارادت حق درو سابق‌تر پیش از پیش هرچ آفریدند: «لولاک لما خلقتُ الکون». صورت آدم صورت محمد و روح آدم روح محمد. گفتنش که «چون سجود نکنم، با آتش روم که تو مرا از آتش آفریده‌ئی» این گریختن از محل امتحان است، ترک مراد حق. مذهبِ ضعیفانست از حملِ وارد امر؛ چون راه نروند در جبر گریزند. چیزی مفلس اهل دهرست. گفتنش که «تراست تقدیر و اختیار» اگر صادق بودی بر مختار حق، تکبر نکردی. این معرفت عاجزانست.

حسین منصور در حق او گوید:

شعر طویل

تیقنتُ انّ القرب و البعد واحدفما لِی بُعد بعدَ بُعدِکَ بعدما
وکیف یصح الهجر و الحب واحدوانّی و ان اُهجِرتُ فالهجر صاحبی
لعبدٍ زکی ما لغیرک ساجدلک الحمد فی التوفیق فی محض خالصٍ

قال: قرب و بعد در توحید واحدست غیر ممتحن را. هجر و وصل یکسان است غیر مطرود را. مأمور بسجود آدم اگر سجود کردی، حق را سجود کردی. غیر نبود. غیریت از آن بود که از قدم بحدث محتجب بود.