حسین گوید که موسی- صلوات اللّه علیه- با ابلیس در عقبۀ طور بهم رسیدند. موسی گفت «چه منع کرد ترا از سجود؟» گفت «دعوی من بمعبود واحد و اگر سجود کردمی آدم را، مثل تو بودمی، زیرا که ترا ندا کردند یکبار- گفتند «اُنظر الی الجبل»- بنگریدی. و مرا ندا کردند هزار بار که «اسجدوا لآدم»، سجود نکردم. دعوی من معنی مرا.» گفت «امر بگذاشتی؟» گفت «آن ابتلا بود، نه امر.» موسی گفت «لاجرم صورت بگردید.» گفت «ای موسی! آن تلبیس بود، و این ابلیس است. حال را معول بر آن نیست زیرا که بگردد، لیکن معرفت صحیح است چنانک بود؛ نگردید و اگر چه شخص بگردید.» موسی گفت «اکنون یاد کنی او را؟» گفت «ای موسی! یاد یاد نکند، من مذکورم و او مذکورست:
شعر رمل
«خدمت من اکنون صافیترست، وقت من اکنون خوشترست، ذکر من اکنون جلیلترست، زیرا که من او را خدمت کردم در قدم حظ مرا، و اکنون خدمت میکنم او را حظ او را. طمع از میانه برداشتم منع و دفع و ضر و نفع برخاست. تنها گردانید مرا، چون براند مرا تا با دیگران نیامیزم، منع کرد مرا از اغیار غیرت مرا. متغیر کرد مرا حیرت مرا. حیران کرد مرا غربت مرا. غریب گردانید مرا خدمت مرا. حرام کرد مرا صحبت مرا. زشت گردانید مرا مدح مرا. دور کرد مرا هجرت مرا. مهجور کرد مرا مکاشفت مرا. کشف کرد مرا وصلت مرا. رسانید مرا قطع مرا. منقطع کرد مرا منع منیت مرا. در حقا و خطا در تدبیر نکردم تدبیر رد نکردم، مبالات بتغییر صورت نکردم. اگر أبد الآباد بآتش مرا عذاب کند دون او سجود نکنم و شخصی را دلیل نشوم. ضد او نشناسم. دعوی من دعوی صادقانست و من از محبان صادقام.»
قال: آنچ یاد کرد حسین درین طاسین از التقای موسی- علیه السلام- و ابلیس بعقبۀ طور، در حدیث مرویست، و در قصّه خواندهاند. گفتهاند که موسی از مناجات باز میگردید. موسی را گفت ابلیس «ازکجا میآیی؟» گفت «از مناجات حق.» ابلیس گفت «میپنداشتی که آنچ میشنیدی کلام من بود» موسی عظیم متغیر شد و تند گشت. حق تعالی بدو ندا فرمود که «ای موسی! این ملعون را از پیش خود بران که دأب او با صدیقان اینست.»
و در قصّۀ أنبیاء- صلوات اللّه علیهم- خواندهام که ابلیس پیش عقبۀ مصیصه از خود ظلمتی و سدی ساخت عیسی را- علیه السلام- تا نه ببالا توانست رفت و نه بزیر توانست آمد. گفت «ای عیسی! کار تو بجائی رسید که تو خدای زمینی و او اله آسمانست.» عیسی فرمود «خدا یکیست، و من بندۀ اوام.» چندانی خداع کرد که عیسی متحیر بماند. حق را بخواند- جل جلاله. جبرئیل آمد-علیه السلام- و آن ملعونرا گرفت و بر قرصۀ آفتاب زد. در ساعت باز آمد، گفت «ای عیسی! کار تو بجائی رسیده است که خدای مرده زنده میکند و تو مرده زنده میکنی و او اله سماست و تو اله ارض.» عیسی بلرزید، گفت «من بندۀ اوام و کنیزک زادۀ اوام.» از حق تعالی تخلص خواست ازو. میکائیل- علیه السلام- آن معلونرا بگرفت و بر قرصۀ آفتاب زد. در حال باز آمد، گفت «ای عیسی! تو خالق زمینی و او اله آسمان.» عیسی بترسید، فریاد برآورد گفت «من بندۀ اوام، و او ازین علامات منزه و مبراست.» اسرافیل و عزرائیل هر دو آمدند و آن ملعونرا بگرفتند. و همچنین سیصد هزار فرشته بمدد آمدند و او را در چاه مغرب مقید کردند و محبوس داشتند و موکل بودند تا عیسی از مناجات فارغ شد. بعد از ایامی او را بدید، گفت «ای عیسی! اگر نه مرا در چاه مغرب میکردند و بند بر مینهادند و سیصد هزار ملک بر من موکل میبودند آن با تو کردمی که با پدرت آدم- علیه السلام- کردهام .
قال: اما آنچ ابلیس بعقبۀ طور گفت، جمله مکر و دعوی و خدعت بود، اما گوئی که بحال ملامتیان ماند. آنچ گفت «اگر سجود کردمی، مثل تو بودمی»، اگر بدانستی که آدم و طور دو مرآة تجلی بودند، سجود کردی، که در حقیقت فعل و فاعل و مفعول واحدست. اگر صاحب نظر بودی، موسی را تغییر نکردی زیرا که موسی مخصوص بود بتجلی و أمر تجلی صرف حظ اوست و تجلی در فعل و أمر حظ حق است. موسی مراد حق بمراد خود برگزید.
آنچ گفت در ترک امر: «ابتلا بود، نه امر» نه چنان بود. امر ابتلا بود، و أمر مراد بود. ابتلا با آنکس گردید، و أمر با حق. بأمر و ابتلا محجوب بود از حق. هرکه صرف باشد در توحید بحقیقت از درک امتحان تخلص یابد. مادام چون مبتلا بود در حب صافی نبود بنعت حبیبیت منزه از علل و تغایر و ابتلا و أمر.
گفتنش که «آن تلبیس بود» یعنی تغیر صورت «حال بی معول است، زیرا که اگر بگردد، معرفت صحیح است» بدانک تغیر ظاهر عکس باطن است. عارف شاهد حق است همچون یوسف، زیرا که قبلۀ حق است. تغیر نقصان است زیرا که در ظاهر و باطن ملتبس بجمال و جلال حق است. صفت حق نگردد و متلون نشود. مسخ قهرست و ختم. تغیر اوست از حال حسن بحال قبح، و این صفت حدثانست. حسن صفت حق است، و معرفت تابع صفت است.
آنچ گفت «من مذکورم، ذکر یاد نکند»، ببُعد مذکور بود، نه بقرب. «و انّ علیک اللعنة الی یوم الدّین». لعنت او ازلیست. «و کان من الکافرین».
گفتنش که «خدمتام اکنون صافیتر است»، صرف عبودیت دعوی کرد. آنگه بعبودیت محجوب باشد از ربوبیت. موجود ازلی چون شناسد؟
گفتنش که «اکنون خدمتش حظ او را میکنم»، حق منزهست از شریک و ارادت در شرک و احتیاج بخلق.
گفتنش که «طمع از میانه برخاست»، طامع آفریدند بطمع ؛ هر که بطمع مخلوق است از حدوثیت چون منفرد شود؟ آنچ او از حق طمع دارد حظ است. حظ در ارادت حق شرک است.
گفتنش که «فردم گذرانید، چون مرا براند»، طردش فرو گردانید. مطرود کی منفرد در راه توحید شود؟
گفتنش که «مهجور کرد از بهر مکاشفه»، اگر از توحید یک ذره او را کشف شدی، هرگز بخود ننگریستی، و «أنا خیر منه» نگفتی. اگر حسین بن منصور، ای محقق! در مشاهدۀ کبری در خصایص سطوات قدم بودی «أناالحق» نگفتی که هر که حقیقت حق معاینه کند، بگدازد و فانی شود، و أنائیت ازو برخیزد. آن ذره از ذراری طلوع شمس ازلیات از مشارق قدم بود، پنداشت که ذرهئی از آفتاب است. خود را قدیم دانست. آن از لذت یافتن قدم بود نه از قدم او بود. آنچ او دید از گنج قدم، تلبیس در عدم بود. اگر عیان بعیان بدیدی، در عیان نبودی، و در میان نبودی. فعل بود پنداشت که صفت است. صفت بود، پنداشت که ذات است. بذات ذات بود نه بحدثان. غیر بین است و بَین أین است، و بَین کفر است. کفر بُعد است، بُعد حجاب است، حجاب نکره است،نکره مکر است، مکر تلبیس است، تلبیس تحویل است. متلون از قدم کیست؟ متحول از ازل کیست؟ متغیر بقتل و ضرب و صلب و حرق از أنائیت أبد کیست؟ «فاعلم انه لا اله الا اللّه» «لم یلد و لم یولد» «لیس کمثله شیء».
گفتنش که «در آسمان داعی ملایکه بود؛ در زمین داعی انس و جن. ایشانرا مستحسنات نموده و اینها را مستقبحات.در آسمان معلم ملایکه بود بطاعات.»
قال: چنین بود. بعد از آن مسخ گشت، در زمین جلد گشت بتزیین قهر جن و أنس را. در اول امر مستحسنات بدانست و در آخر امر مستقبحات، لیکن برؤیت افعال از فاعل قدیم بازماند.