«دایرۀ اول مشیت است، ثانی حکمت، ثالث قدرت، رابع معلومات ازلیت.» قال «ابلیس گفت: اگر در دایرۀ اول روم، در دایرۀ ثانی مبتلا شوم. و اگر در دایرۀ ثانی حاصل شوم، در دایرۀ ثالث مبتلا شوم و اگر از ثالثم منع کنند برابع مبتلا شوم. فلا و لا ولا! بمانم در لاء اول. لعنت کنندش در لاء ثانی. بثالث اندازند او را. رابع چون باشد ازو؟ گفت: اگر دانستمی که سجود آدم برهانیدی مرا، سجود کردمی. ولیکن دانستم که ورای این دایره دایرههاست. با حال خود گفتم: هب! اگر نجاة یابم ازین دایره، از ثانی و ثالث و رابع چون رهم؟»
حسین خبر داد باین دایرههای منقوش بچهار مرتبه که آنکس دعوی علم مشیت ازل کرد، و حکمت قدم وقدر باقی. و علوم معلومات حق. خبر داد از نفس خود که فهم کردم از علم مشیت و علم حکمت و علم قدرت و علم معلومات که عاقبت من طرد است. اگر سجود کنم و اگر نکنم، پی مراد حق گرفتم. در لوح مشیت خواندهام که ابلیس «کان کافراً». در ورق حکمت خواندهام که «ابلیس ملعوناً» و در درج قدرت خواندهام که «ابلیس مطروداً»، و در اُمّ کتاب خواندهام که «ابلیس محجوباً». اگر از دایرۀ اول خلاص یابم بمثل این دایرههای دیگر مبتلا شوم، «و هو القاهر فوق عباده». سجود منفعت نکند. «جف القلم بما هو کاین الی الابد.»
خبر داد از لاء نفی و لاء جحود و لاء نهی و لاء نکره. در لاء اول بماندم و آن جحودست. جحودم در نفی افگند. بلعنت شدم. لاء لعنت مرادر لاء نهی افگند. لازم شدم. در لاء نکره نرفتم زیرا که در ضمن نکره معرفت توحید بود. محجوب شدم باین لاآت از عرفان نکره و نکرۀ عرفان. اگر دانستمی که سجود آدم مرا ازدرک امتحان برهانیدی، سجود کردمی، لیکن شناختم از حق که مرادش طرد منست از درگاه. چون قادر بودمی که خود رااز امتحان او برهانیدمی، و من محدث واو قدیم؟
قال: فهم کن، ای عارف! که او در محل عرفان این صفات بود. حق خبر داد از طرد او. آیس شد و متابعت مشیت کرد. در بحر جبر افتاد. کفرش از دو جهت حاصل شد: از ترک امر و دعوی علم قدر، و قدر سر ذات است «لایطلع علیه أحد من خلقه». سید فرمود «القدر سراللّه، فلا تفشره.» . بروایتی دیگر «القدر سر من أسرار اللّه لایطلع علیه ملک مقرب و لا نبیء مرسل.» مشیت سر حقست، و آن حق ربوبیت است و أمر حق عبودیت . نشاید که کسی آنرا بترک بگوید هرکه دعوی کند بترک امر و رؤیت مشیت بعبودیت و ربوبیت جاحدست.
از آن گفت حسین بن منصور که «ابلیس را برای آن «عزازیل» خواندند که از مکان خود معزول بود و از بدایت بنهایت نرسید، از بدایت شقی بیرون آمد.»