قرآن کریمبه زبان فارسی

ایضاً فی شطحیات أبی یزید ۱

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

ابویزید گوید که «در وحدانیت مرغی شدم، جسم از احدیّت و جناح از دیمومیت. در هوای بی کیفیت چند سال بپریدم، تا در هوائی شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا می‌پریدم، تا در میادین ازلیت رفتم. درخت احدیت دیدم: بیخ در زمین قِدم داشت، و فرع در هوای ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نیک بنگرستم، آن همه فریبندی در فریبندی بود. این مقام از مقام اول عالی تر است، زیرا که آنجا معرفت بر سجیت توحید آمد، یعنی جانم بجان معرفت جسم معرفت شد. بجناح نور توحید و تفرید در ازل و ابد بپریدم. بعد از آنک از خود و کون مفرد شدم، حق مرا کسوت دیمومیت و ازلیت درپوشید از قدم جسمی بخشید، پرهاء احدیت صفات ازو برویانید. در قِدَم قدم مرغ قِدَم بپرید. طالب وصلت حقیقت کرد. بعد از حقیقت در مفاوز کیفیت کنه کنه طلب کردم، بآتش کبریا جناحم بسوخت. در نور شمع ازل متلاشی شدم، عین عیان در صرف اولیّت انداخت. مرا در بحر لایزالی در عیون صفات انداخت. بر صفات باقی شدم. از شجرۀ قدم ثمرات بقا بخشیدم. حیرتم بر حیرت زیادت آمد. بقا از فنا دستم گرفت. کسوت علم درپوشیدم. بعلم درمعرفت افتادم. بچشم معرفت مَفاوز نکرات بدیدم. بدانستم که هر چه دیدم، همه من بودم، نه حق بود. تلبیس تجلی در تقدیس بود. تنزیه در فعل مکر بود، وَطَنات خطرات بود. خطرات کفریات بود. حق حق بود، من نبودم.»

این چه گفت در وصف طیر و شجره جمله مثل بود. مراد از کیفیت بطنان قدم جستن بود. هوا و فضا عظمت در عظمت؛ سال و ماه، زمان بی زمان، اسرار را در انوار. و اگر نه، چه حدیث است؟ کون قدر ذره‌ئی نیست در منقار عنقای مغرب ازل. اجرام و اجسام حدثان مکری نیست، ننماید آنچه ندهد. ندهد آنچه معلوم نکند. عارف چون دربحر ازل افتاد، قطره‌ئی اخضر در قلزم ازل شد. در آن بحر بی رنگ شود. قطره‌ئی از آن بحر رنگ بحر گیرد، تا در لجّۀ قیمومیت متلاشی شود: جان نکته گوی بی زبان، سمع آشنا اصم، عقل اول پریشان، روان بی روان، جان بی جان، جز قهر لطمۀ لطمات بحار انوار ازل نبیند. چون آن بحر زبدِ حدث بر حدثان اندازد، آن قطره پندارد که بر بحر محیط شد و آن از تر نس باشد و اگر نه، در ساحل ازل صد هزار بیداء سراب بی آب هست. آنچه خبر داد از کسوف، صفاتست و اگرنه، او که ازذاتست هیهات!