ای شیرا! جمله صفاتی، نه تو بودی که صد هزار بار قامت سماوات ازل در آغوش خسته کردی. نه تو بودی که زیر نعل رخش رُستم عشق شهرستان ابد درآوردی. رسوم ربوبیت بغبار حیزوم جان منطمس کردی. چون نیک بنگریدی، در گلخن طبیعت تون تاب حمّامات بشریّت بودی. زبان درکش، که زبان زبان بی زبان است. ای یوسف مصر! در آینۀ جان روی بکوران چه نمائی؟ ای قاری الحان داود! لحن داود در قرائت زبور پیش اهل زور چه گوئی؟ اصم مادرزاد از سخن أنائیت چه باشد؟ در بزم شاهان عشق نوای «سبحانی» زن، تا صلصل صفت سنبل جان خود بمقراض عقل فناء عبودیت بیش بشکافت، که هنگام بی هنگام حریّت آمد. تا کی از اثقال عبودیت؟ سوی شهر قِدَم قَدَمی بگذار و سرپوش رسوم از سر این طبق بردار. ای آفتاب روشن! تا کی این چشم خفاش! ای شاه بزم جبروت! تا کی این أوباش قدم در رکاب رخش نه یابی؟ عدم جهان قدم را بپیمائی. حدیث از شوق مگوی، که اقتضای دوئی کند. برتر از جسم و جان شو، که جان بر عشق در عشق این چنین کند.