هم ازین قبیل در شطح سخن گفت که «من در میدان نیستی رفتم. چند سال در نیستی میپریدم، تا از نیستی در نیستی نیستِ نیست شدم. آنگاه ضایع شدم، و از ضایعی در ضایعی ضایع شدم. آنگاه دره توحید نگریدم، بعد از آنکه از خود و کون نیست شدم.»
قال: این سخن بدایت است در توحید. سرش در مدارج افلاک حدثان بدید. آنگه در حدثان حدثان را باز ندید. دیگر چون نیست شد در فناء شمس جلالی، از صبح خانۀ کبریائی برآمد. او را از فنا در بقا کشید. توحید را دو طریق است: طریق فنا و طریق بقا. چون از بقا درآید، از حق بحق رسد. چون از فنا درآید، از فناء خود ببقاء حق رسد. این سخن اشارت از فناء فی التوحید است. آنگه در ششدرۀ کاف کفر رسید. جمال توحیدش در نقش کفر بدید. کفر اثبات تُست در تو. چون از آن سفر کردی، در منزل فنا وقتی رسیدی که فنا در فنا فانی شود: عبارات و اشارات برخیزد. چون کون از کون مضمحل شد، عقل جسم جان شد، جان جسم ایمان.
چون از بیخودی و با خودی بی خود شوند، آدم گلین در فضاء ازل بیندازند، تا آفتاب چهل روزۀ صفات از مطالع قدم بر آن وزد. جان فانی از جان باقی جان گیر شود، تا از جان جان چون جانِ جان شود. پس گُل جان از شاخ قدم در گل عدم آدم برآید؛ بعد از عدم قدم عدم را قِدم شود. جهان امر بحرکت درآید؛ آدم بعد از نیستی خود را همرنگ آن دم بیند. در آینۀ سماوات عقل نقوش ملکوت و جبروت پیدا شود. جان متصف بجان شود؛ در لوح قدمی علوم قدمی برخواند. چون باقی شود، «ان اللّه اصطفی». چون فانی شود، «و عصی آدم ربه فغوی.»