قرآن کریمبه زبان فارسی

فی وصفی ۴

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

ای دلستان! بدین سخن دل ستان. ای طوطی خوش نوا! تا کی ازین نوا؟ هان قامت آن عروس بنمای. هرچه آورد ابویزید، از بحر ازل آورد. عقل نقاش حروف فرّاش مزوّران دریاش شد. سمع آشنا بشنید، و دیدۀ بینا بدید. نزد نااهلان شطح آمد، نزد زیرکان علم. و اگرنه، باز جان کی پشه گیر شود؟ سیمرغ هم قران زاغ در بستی کی شود؟ از لوح اول بی کلفت عقل سطر وحدت برخوان، که چنین سخن جز در الحان داود نیست، و چنین عاشق «أرِنی» گوی جز بر قمّۀ تارک طور نیست. انجیل عیسی در اوراق بهتان چلیپا پرسان طبع منویس. گوسالۀ سامری باکسیر عشق بسوزان، تا گوساله پرستان بشریت نزد ثعبان جان موسی روحت را «آمناً بربّ العالمین» زیبد. چند آوه ابرهیم نزد بتان آزر زنی و در دار قلابان بی کیمیا، ای شاه! آذر زنی.

اما ابویزید خبر از فنا داد و از محو در صحو، و محو صحو در سکر، و محو سکر در غیبت، و محو غیبت در غیبت. چون حق بصرف قدم بدو تجلی کرد، از حق جز حق نماند؛ رسوم ربوبیت مضمحل شد؛ بایزید در بایزید گم گشت. چون باز آمد، علم مجهول گفت؛ خبر از فناء وجود خود داد. در ظهور عظمت حق حق بدان گوا شد؛ کون بدو فنا شد، چون گفت «کل شیء هالک الا وجهه». در ترقی احوال سید بنگر، چون مرتقی شد در مدارج توحید، که چون بدوازۀ صرف قدم رسید، و مقام اولش چون از کون برون آمد، بنعت «ما زاغ البصر» دنو دنو بیافت. در شهود عین افتاد ازو بدو بترسید. گفت «أعوذ برضاک من سخطک». این منزل فعل است. و «اعوذ بمعافاتک من عقوبتک» خاصیت فعل است. از فعل فنا شد؛ در رؤیت صفت افتاد. از صفت بصفت فنا آورد تا در صفت فنا شد. دیگر از فنا در صفت با رؤیت صفت در ذات فانی شد. دیگر گفت «أعوذ بک منک». چون از ذات فنا شد، گفت «لا أحصی». چون شیخ آمد در ذهاب، ذهاب سکوت عظمتش در تنزیه پدید آمد، بعداز گفتن که «أنت کما أثنیت علی نفسک» زیرا که حق قدیم جز قدیم نداند. حدثان مرغ قفص فعل است؛ دانه جز از خرمن مقادیر نخورد. هم آشیان سیمرغ گردد ذباب؛ نزد طوفان کبریا پشۀ کون چون نماید؟ نسج عنکبوت حدث در سد یأجوج قهر چون بماند؟