شنیدهام که ابویزید روزی بمقابر یهود گذشت گفت: «معذوراناند.» دیگر بمقابر مسلمانان بگذشت. گفت «مغروراناند.» اول در قدر سابق افتاد، و کفر کامن در غیب قهر ختم منقوش بکفر بر خزانۀ دل ایشان دید. از مقاومت قدر و قلت استعداد معرفت عاجزشان یافت. چون حیلت ندید با مشیت، گفت «معذوراناند»، اگرچه در شرع مفتوناند. حق القلم بنرگ، که «الشقی من شقی فی بطن امه» در ظن اهل ایمان. نگاه کرد ایشانرا در رؤیت ثواب، بثواب محجوب دید از حق، و ایستادن بازاء قدم، و دعوی بندگی کردن او از عز تنزیه او گفت «جمله مغرورانند». ندیدی که سید عالم چه گفت «هیچکس را عمل نرهاند.» گفتند «ترا نیز؟» گفت «مرا نیز، الا که برحمت بپوشاند.»