من این گفتم، اگر شنیدی، که تو بی پای قدم در میدان قدم که دویدی، در عز دیمومیتش از رسوم عبودیت بگذر، که بر در آستان غیرتش چه صومعه؟ چه کنشت؟ چه دوزخ؟ چه بهشت؟ حدث حدث راست؛ قدم را قدمیست، زیرا که قلعۀ کبریا از منجنیق صفات قافهاء قهریات بطوفان طوارقات در قواریر اعصار میزنند. هان که قدم استوا در وقت استیلا صد هزار عرش و کرسی را ثری کرد و جبروت قهر بر ملکوت عز در یک طرف صد هزار بار ثری و اعلی. در بیابان ازل دست قدر زبان «أنا الحق» گویم ببرید. در حق بی زبان گشتم. با عیسی مهد جان اشارت کردم، چون گفت «انی عبداللّه» که «انی نذرتُ للرحمن صوماً».
طبیعت برسم تنصر در افعال صفات ذات مشبهی شد، «ثالث ثلاثة» گفت. بعلم قدم مرا گفت «أنت قلتَ للناس اتخذونی». جان خاموش بی زبان زبان گفت «تَعلمُ ما فی نفسی و لا أعلم ما فی نفسک.» عروس تنزیه گفت: «ای ثنوی! تو هنوز در نفسی، تا أنا و أنت میگوئی.» یمین احدیت در صحراء وحدت از غمد قدرت شمشیر غیرت برکشید. سرّ عبودیت ازین طبیعت برداشت. گفت: «قُل اللّهُ ثم ذرهُم.»
بایزید شطح «سبحانی» گوید. معذورش دار، که سرّ تنزیه بجانش مباشر شد. چون در رؤیت قدم افتاد قدس بقا درو آویخت. اوصاف عبودیت ازو بگریخت. در قدس قدس شد. افعی صفت زهر نیم کار توحید درو زد. نفس حیوانی و جسمانی و شهوانی و انسانی بحربۀ بویحیی قهر صولت استوا در بزم ابتدا خسته کرد. خوک حدیث برمید و صبح مشارق ازل بدمید. سپیده دم توحید شمس قدم را مقدم شد. نجوم عقول ملکوتی و مُلکی در آفتاب تجلی منطمس گشت. طور همرنگ موسی شد. آینۀ وجود بر سبحات تجلی رسوم علم برخاست. جسم و جان یک رنگ شدند، آنگه همرنگ جان جان شد. افعال در حدث و حدث در افعال مضمحل گشت. صفات روی بنمود، کاروانگاه تجلی ترکان استوا غارت کردند. قدم بر عدم مستولی شد، روح اول نفخ اول شد. از دم ثعبان سحر خوار جهان طبیعت بی پای و سر شد.
چون عدم نماند، وجود بماند. وجود همرنگ وجود شد، عدم همرنگ قدم. از حق مرآت قدس در عالم جان بی جان عاشق پیدا شد. عاشق گفت «عدم کجا شد؟ چون وجود ناپیدا شد، من کیستم؟» در آینۀ هویت افتاد. جملۀ آینه جانان دید؛ خود در میان جان جان دید. بهر ذرهئی از حق زبان دید. چون چنان دید، عشق را از عاشق و عاشق از معشوق نشناخت. حلاوت ربوبیت و استواء قدم او را مست کرد. حق بحق خود را بستود. گفت «سبحانی!» اگر در صحو شدی، شطح برسم احمد گفتی. چون احدیت بر آن مهتر کاینات مستولی شد، از بحر وحدت قطرهئی برانداخت، گفت «لستُ کأحدِکم». چون از آب و گِل و از جان و دل منقطع گشت، نسبت احدیت با احدیت پیوست. حق بدین اشارت بر صحت اتحادش گواه شد که «ما کان محمد أبا أحدٍ من رجالکم.» جمله عین جمع است، اگر بدانی، این جمله همه رنگ است در دهان جان.