ای مرغ جان! صد هزار قلزم قطرهئی نیست و صد هزار لشکر جان نزد صدمات وحدت ذرهئی نیست. اگر دانی لذت عشق در تشبیه عروس، عین جمع بدیدی؛ اگر سرّ وحدت بعد ازو در آینۀ کون رنگ حورا جلالی در روی دیولاخان انسان عطلت عناصر و طی خیام ادهار در زمرۀ جانت برنگ نیم رنگ خُم عیسی، رنگین از رنگ احدیت، بعد از فناء شاهد توحید، در بیداء غربت نکره و سفر نفی، بر سر راه بی راهان حیرت بدیدی؛ اگر از نفی و اثبات بیگانه شوی، در توحید و تشبیه بسحر هاروت مشاهده دیوانه شوی. چون ازین چمن عندلیب دردناک درگلستان آزال بجناح آباد بی آزال و آباد بپرد، جهان سرمد بیند از خود بخود عاشق. چون آن پروانه در شمع قدم بسوخت، از جان قدم جان ستاند، و بالحان یکتائی از منقار صفاتی دُرّ «أنا الحقّ» و لؤلؤ «سبحانی» افشاند.