ای صوفی! توئی که در زمین بی زمن اثر صفاء صفوت اتحادی. توئی که با گمراهان توحید در بیداء ازل خفتگان عشق را بیداری. چه کسی که در حواصل ادهار منازل انوار نه جوئی؟ چه کسی که بعد از کشوف کشوف کسوف قدم در نکرات عدم، حق در حقیقت، در عین نفی، باز ندانی؟ اگر شاخ گلی، چرا بلبل عشق انائیت از انائیت گفتن خاموش است؟ اگر عنقاء قاف الوهیتی، چرا در پستی پشه گیری؟
بگذر از باخبران، که جمله دفتر خوانان علم تزویر اند. بگذر از بهتران، که جمله کارداران سرای تقدیراند. ای شمس مطالع ذوالجلالی! تا کی از انجم افعالی در بیخودی منی گوئی؟ چون قبلۀ مختلف یک رنگ شد، از همه جهات بوی یاسمین «فثم وجه اللّه» جوی. شاد باش، ای مقتول عشق «ألستُ»، هان که جان بجانان خواهد پیوست. ای مرقع پوش صحن صفاء قدوسیان! ای نوای خطاب مرغان مقدس ملکوت سبوحیان، بیک جرعه این جان ناتمام در مجلس ازل مست گردان، که آشوب کنان صحن سرای مجد کبریائی در مجلس بهاء ذوالجلالی خمار زدۀ درد تواندچند کرد بتخانۀ آزران کردی و نزد هر بُتی در مشهد التباس «هذا ربّی» گوئی. سماع ورود و سرود طعمۀ طوطی جان ساز، تا باغذیۀ روحانیات جسم و جان قوی گردد و از جملۀ ریاست در دو جهان بروی آن شاهد بری گردد. آه زن وراه کوب، که صد هزار قاضی بی روان از نایافت جان عشق بی روان اند.