ای روان هر دیده بازی! ای دل دلبر هر سراندازی! بجان تو که سخت جان جان بخشی. بهر لحظهئی چون استواء قدم صدهزار بار عرشی، کجا زواران عرش درین فرش؟ زه! ای جهان! بر جهان توئی، آیات صغری ر صفات کبری، صورتت کعبۀ جانست، و دلت بیت معمور جانان. آصف برخیاء عقلت بر سلیمان بی هدهد، عرش بلقیس را نشان است. زه! ای برق تجلی، و زه! ای کیمیاء تدلی، از مشاهدۀ قدم الماس عدمی و از کوه ازلیات زمرد افعی امتحان معرفتی. در نورد، ای جان و جهان، بساط این جهات، که بر زوایا شهود عین تست آن خان و مان.