أبوالغریب را حلولی خواندند زیرا که چون آب بر سبزه زار روشن و گذران بود، بر لب عشق از شور عشق خوش بخندیدی اشارت کردی بعین جمع.
قال: این گاهی بود که صباح صفات بسایۀ جلال در کون متبسم شدی. خواجه در محل التباس افتادی باز آن که افراد قدم از حدوث دانستی. درین شیوه دقایق بسیار گفته شد، واسطی مرین شطح را شطح گوید که «گاه گاه کون بدهان قدرت بخندد، بأفواه الرب». این شطحی شنیع است. از مقام متشابهات انوار قدرت مثل افواه علم ذاتست چون بتجلی در کون ظهور کند عیان در عیان رؤیت صفاتست. از آن غمگسار آدم نقش قلم نگار قدم چون از ازل بکون باز آمدی، مشاهدۀ خلیل در «هذا ربی» و «أرنی کیف تحیی الموتی» در مرآت کون خواستی. گفتی «ارنا الاشیاء کماهی.»