روزی حصری در مسجد جامع اصحاب خود را گفت «مرا و بلاء مرا با من بگذارید، بیایید، نه شما از اولاد آدماید که بید خویش بیافرید و روح خویش درو دمید و ملایکه را پیش او بسجود درآورید. او را یک کار فرمود و در آن امر خلاف نمود. چون اول الدن دُردی باشد آخرش چون بود؟»
قال: در طلب مشاهده نسبت عشق ازیشان ببرید و فدا کردن وجود در معرفت بجان بخرید در بلاء مجاهدۀ نایافت حقیقت ذات قدیم بماند. گفت «مرا با این بلا با صحبت اهل علت چه کار من؟ مخالف آن خلافم و موافق عزلت خویش، صحبت بأسما حجاب انس است. از آن وحشت دوری اقتضا کند. از صومعه دار صحن خلوتیان منزل دنا بشنو که چون در محل انفراد گفت «الوحدة خیر من جلیس السوء». جانا! در سر وحدت عشق علت نسبت عالم و آدم نبیند زیرا که راه عدم بقدم فرو بستند. عشق «ألست» پیش از «ألست» بی آدم از سر گرفتند. نبینی که خرد بخش جان آرای- علیه السلام- از حجاب «ولقد خلقنا الانسان من سلالةٍ من طینٍ» و تقلب «وتقلبک فی الساجدین» چون عهد عشق با عین قدم برد؟ گفت «کنت نبیّاً و آدم بین الماء و الطین.»
فی المناجاة: ای بلبلان گل نگار ربیع ظهور تجلی تو، که در زبان بی زبانی صد هزار ترنم نوای هستی تست! ای قدیری که اعلام شعر کاینات مرقوم عجیب نفس کاف و نون تست! بعزتی که دیمومیت را صفت است که این دل درد خوار از نایافت را در یافت حلاوت جلال و جمال تو از عشق تو در عشق تو در شوق تو پیروز بخت گردان.