حصری در شطح گوید که «مرا دو نظر است. بیک نظر شما را میبینم و بیک نظر دیگر شما را نمیبینم.»
قال: بآنچ شما را میبینم نظر ظاهرست، و بآنچ شما را نمیبینم نظر روح. ناتوان دید که در غرقاب عشق میان طوفان بود. بدان نظر قدم را بقدم دیدی. و کاروان خاقان چین تجلی را جاسوسی کردی از آن دیده بسر «ما زاغ البصر». از آن بصر در غیر نگاه نکردی. حدیث جلوه گر الهی دلستان ذوالجلالی بنگر، که در تماشاگاه بستان نماز چون مرغان عاشق هلال مشاهده را گفت «تعبد اللّه کانّک تراه.» درین نظر از غیر در وحدت مشارکت نیست. یکدم، ای دیده ور! در بزم شیران عشق- «قل اللّه ثم ذرهم»- بایست. نظر دیگر نظر دلست ببصر فراست، که آن نور عالم ملکوتست. در چشم عقل بآن نور ظاهر و باطن کون بدیدی. ببین که شمع گیتی نمای و بیابان ازل پیمای- علیه السلام- چه میگوید در حدیث نیک بینان سطر آیات و دفتر خوانان متشابهات که «اتقوا فراسة المؤمن، فانّه ینظر بنور اللّه.»
نقش نگار قدم چون برحرف تقویم آن قلم در آدم حروف علم أسما نوشت در بساتین دل مریدان عشق تخم آلاء بگشت. هر حرفی سر «ولا تقربا» داشت و هر دانهئی دلبری عشق و عصی کاشت. درین حدیث خجلت «ربنا ظلمنا» نیست، زیرا که مایۀ آدم دم عشق است. بچشم گم شده حرف باژگونۀ قدر از آن شجر برخواند؛ از آن دامن عشق غبار رسم علم برافشاند. کوتاه دیده مباش! که ناوک اندازان فراست عدم و قدم با کون و آدم در عشق یک رنگ بینند و درین میدان وحدت سواران در وحدت جز خود نبینند.