زهای مرغ آشیان گیر حضرة قدس! و ای مرکب سوار روح القدس! نوح ناتوان در سفینۀ حکمت خاموش است، روح دلستان در غرب خانۀ مریم عذر بنوش است. تویی که بحبل عصمت دست قدر دربستی و شاه راه قدم را رخت عدم دربستی. بجان نیکو خلقت که تاج از بر میکائیل بستان و غبار ملکیت از غاشیۀ جبرئیل بیفشان که چون تو بر فلک رفتی؟ ابابیل از آسمان پیاده شدند و کروبیان از مقام غیب سوی مقام معلوم پُر ناله شدند. بقدم قدم چون گام برگیری ای ماه بنی هاشم! سفر قضا و قدر در عشق از سر گیری.