حصری در شطح گوید که «بر تو تعلق افراد همت نیست. خداوند را بندگان هستند که بریشان نمانده است ذکر و نظر و طلب و شنیدن. زیادت و نقصان نگیرند.»
قال: خبر از قومی مستغرق داد که در جمال حق مدهوشاند، در سکر محبت واله، از حقایق وجد بمقام فناشان رسیدهاند، بجناح ازل در بقا پراناند. بجمال حق از مراقبه و ذکر و فکر و اعتبار و طلب و استراق سمع باز ماندهاند. در بحر فیض جلالاند، جهانی از عزت جمال قدم که ببر مطیعان و جفاء عاصیان زیادت و نقصان نشود- «ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاه» «واللّه ذوالفضل العظیم»- بدایت ارادت راست و ارادت زیادت راست و این مرتبۀ قربتست.
هرکه بعین کل رسید، استقامت او بتجلی و عرفان است، نه بطاعت و عصیان. مهتر مرتبه داران نبوت و آفتاب شرق عنایت- صلوات اللّه علیه- در تنزیه عنایت از علل چنین گفت که «هرکه در بهشت رود، بعنایت رود نه بطاعت.» ای عاشق مفرد در توحید وتجرید! ازین رنگ تن آسانی طاعت و معصیت چگوئی؟ و کلید خزاین قدر در خریطۀ عقل چه جوئی؟ عاشق بی زبان در عشق زبان دانست، و بی زبانی در «لااحصی ثناء» کم سخنانرا برهانست.
مناجاة: ای روان بخشی که روان از تو تنومندست! ای غمگساری که عشق تو در عشق تو عاشقانرا آرزو بخشش است! خاطری که بی تو است، در عشق بی خطر است. دیدۀ که نور تست از تو بی اثر است. بحق جانی که جان فزاید که این جان فزای را جان فزای باش!