حصری در شطح گوید که «در میان شما کس هست که گوید: اللّه! اللّه او را از گفتن اللّه فنا کند تا اللّه گوید اللّه.»
قال: از غلبۀ ذکر و اتصاف ذاکر بذکر و از اتصاف ذکر و ذاکر بمذکور قدیم خبر داد. چون از ذکر ذاکر در مذکور فنا شد، حق بزبان ذاکر ذکر خود گوید. این سر اتحادست . نبینی که غمگسار آشفتگان معرفت و دل افروز بی دلان محبت- علیه السلام- که رمز اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور در آن سخن چه نمود گفت «نطق اللّه علی لسان عُمر» چون دانست که مست «ارنی» گوی بر دروازۀ قدم از عدم محو شد. و عیسی و مریم در غرب خانۀ «فانتبذت به مکاناً قصیاً» عهد «تعلم ما فی نفسی و لا أعلمُ ما فی نفسک» عقد عشق بستند و بر راه عدم بقدم رفتند.
موسی را گفت: ای زبان گرفته! چند از «ارنی» درجوی! «لااحصی ثناء» «واحلل عقدةً من لسانی» کوی! بی زبان سؤال در فنای خویش بقای ما جوی! ناطق مهد «انی عبداللّه» را گفت «أأنت قُلتَ للناس؟» خادمۀ خانۀ قدس از شرم این دعوی «لااحصی ثناء» احمد را موافقت کرد. گفت «انی نذرتُ للرحمن صوماً». زحیر خواران زخم بویحیی چون بحیات قدم زنده شدند بر مرکب بقا سوی میادین ازل رفتند. چون در «انّما اشکو بثّی» با یوسف مشاهده گفتند، بی زبانان را در قصور «لااُحصی ثناء» را گفت «لاتثریب علیکم الیوم.» من از عهد عشق «و لقد همت به وهم بها» در ثنا بس کردم. فلک قدم پیمایا با قبول عشقت صدهزار تقصیر چیست؟ در بیابان قلزم بقایا، با طوفان باران مُزن صفات تو صد هزار قطرۀ کون چیست؟ خوبی و زشتی بفراشان قدر ده، که عالم و آدم غریبان عدماند. در قدم در عشق نسبت از هر دو ببر، تا چون الف وحدت در حرف کثرت افعال بانفراد افراد قدم متحد گردی، و «أنا الحق» در محو سکر و صحو بزبان عشق حق گوئی.