حال باشان خاک را در ثناء قدم جز عدم چه دانی؟ بی نواآ! «قالوا بلی» چگوئی، چون رسم «لا اُحصی ثناء» ندانی؟ نه خواجۀ صورت از تنگ دلی پای صعقۀ حشر زند؟ نه شرف داران پردۀ نور عرش در نهان خانۀ غیب «لا علم لنا» گویند؟ ای شیر خوارۀ مهد عدم! درین طفلی طلب قدم چکنی؟ نه صدهزار کورۀ کاینات با پردۀ آیات از عدم آوردهئی؟ اوست بدین در دف دعوی انگشت بی معنی چه زنی؟ نه قاف قدم سنگ آزال و آباد از منجنیق وحدت اندازد؟ نه دریای عزت بی چونیش طوفان فنا بارد؟ باز ندانی که از راه «ولقد خلقنا الانسان» از پایۀ نطفه تا بدروازۀ «فتبارک اللّه أحسن الخالقین» بکدام راه آمدی. ای مایۀ «کل من علیها فانٍ»! از عز سلطان چه دانی؟ حدیث «زملونی» از شب رو. «سبحان الذی أسری» بشنو. نه باترک غربت وحی در حرا گوید فصیح- «أنا أفصح العرب»- که ای جاسوس شهر قدم! «لست بقاریِ».