ما را قبای صفای صورت آدم است، دم «نفختُ فیهِ من روحی» اشارت ادریس در شواهد ملکوت، حدث نوح در نوحه، آوۀ ابراهیمی، بلاء اسماعیلی، رنگ رخسار یوسف در رنگ رخسار ماست. زوایاء احزان یعقوب خانۀ ماست. چون موسی «رب ارنی» گویم، بدم ثعبان سر این فرعونیان بردارم. زنجۀ داود در حلق ماست: ملک سلیمان در ملک محبت ماست. جان معصوم یحیی در جان ماست. کل «کلمته القاها الی مریم» در کل ماست. واشوقاء حبیب در حق ماست، ودر کتاب مجید حق بدین سخن گواست «کُنتم خیر اُمّة» برخوان و خبر «مَثلُ امتی کمثلِ المَطَر، لایُدری اوله خیرٌ اَم آخرُه» بدان.
این همه ماییم، و آنچه در سطر وحدت در لوح محفوظ نشان دارد، حال ماست. کروبیان ملکوت و ملازمان سرادق جبروت مشتاقمااند. ازین انفاس یک نفس جهانی مردگان و ازین آشوب عالمی خفتگان. بیت:
کله پوشان مفتح اعلی چه شناسند که قوت از خوان «ما یکون من نجوی» خورند. مست شراب جلال و مُعربد در جمال مناجی نیستاند لیکن کون غاشیهدار ایشانست. عالم و عالمیانرا حکم کنند و گزیت از اهل دنیا ستانند. آن نااهل چه دانند که ایشان از کجا خورند و بر عرصۀ صفت مهرۀ دغا از حریف عشق کجا برند؟ آنک در صورت امر متواری کلفت تکلیف است در بزم شاهان عشق کجا بدید است؟ خام جوهری چند دارند این نشناسان نسناس تا در حق قومی طعن میزنند که اگر صد دریاء خون باز خورند بروزی در بحر وحدت مصفیتراند. دعویشان معنی است و معنیشان ورای تقوی. مرغان وَکر دیمومیتاند که این جای فروخ آشیان ارادت را دانه میدهند. طوق عشق لایزالی در گردن دارند، ازان در هوای ابد پرواز میکنند.