ابوموسی گوید که «ابویزید از مؤذن اللّه اکبر بشنید، گفت: من بزرگوارترم.» در الوهیت مستغرق بود، در ربوبیت ابویزید نبود، آن همه حق بود. مرد نرسد بسر توحید تا خود را موحد نداند. چون برسد، عین فعل در عین قدم بحر قدم همه «سبحانی» گوید. ربرلی در او رسد ازلیات را تا در مرغ قدم سبحانی شوی. در حق بکار حق باش، تا بر حریر جان رقم جانان شوی.
آنگه بدانی که چه میگوید مجنون در حق لیلی در میل عشق مولی حدیث «أنا من أهوی و من أهوی أنا» ممکن شود، که تعزز بکبریا حق کرد «وللّه العزّة و لِرسوله و للمؤمنین». و نیز ممکن شود که از سر غیرت مؤذن را بر زد، گفت: بیچارهآ! این که تو میگوئی درخورد من و تست او بی من و تو متعزز بکبریاء قدمست. خود گوید چنانچه خود خواهد که او بدان سزاوار است. این تفسیر «لا احصی ثناء» است. چون عربده کنم، قدم از من پنهان شود. من همه خود را بینم او مرا دیوانه کند، تا هر چه خواهم بی او ازو با خود و خلق گویم.