بایزید گوید «الهی تو آیینه گشتی مرا، و من آیینه گشتم ترا».
قال: یعنی جلال تو مرا مرآت کشف آمد. چون در آن آیینه مینگرم، ترا بنعت قدم میبینم و مراد تو از من در آن آیینه میشناسم. علم ذات و صفات از سطر تجلیت میخوانم و از تو محض علم غیب میدانم. بعد از آن از نور تو نوری شدم و از آن نور وحدانیت را آیینۀ عبودیت گشتم، زیرا که پیش از کون بعشق تو در علم تو معشوق تو بودم. در آیینۀ من مراد خود مینگری. از من آنچه دانستی در ازل، در من آن میبینی معاینه.
قال: خبر از عین جمع است. چون گفت که «من آیینۀ تو شدم»، خبر از عین قدم است در صرف تنزیه.
چون گفت که «تو آیینۀ من شدی»، چون حق آیینه شد، عاشق را محل مشاهده رضاست. چون عارف آیینه شد، محل تجلی بقاست. او بذات خود در خود نگران است. جلال دیمومیتش در تجلی منزه از مباشرت حَدَثان است. چون عدم رنگ قدم گرفت،عارف فعل آمد در صفت آیینه. آنگاه عارف و معروف عین واحد گشت. خود است، در خود نگرد. معروف چون عارف بیند و عارف چون معروف بیند نظر یکیست. آن همه حق است که میبیند «قُل اللّه ثم ذرهم». اگر برتر آئی از خامی عقل، از رسوم علم برتر آئی. پس ببینی جهان باژگونۀ امر در لوح تزویر فعل از صفات صد هزار لانعم یابی و صد هزار الف چون نون خم. پس بدانی آنچه ببینی در سطر الوهیت کون با حدوثیت یک حرف مموه خامۀ علم قدم بینی. از برای شرف عشق کون را صدف حکم قدم بینی. روا باشد که گفت: من آیینۀ تو گشتم خلق ترا، تا چون درنگرند در آیینه، ترا بینند. «من رآنی فقد رأی الحقّ.»
از قول سیّد بنگر در عین جمع «و ما رمیت اذ رمیت ولکنّ اللّه رمی»، تا بدانی که صوفی اثر حقست. رنجش منمای که حرف تزویر نگار غیب آمد، از آن بر جیب و دامنش بارها قدس مرقع صفت دوختند. زمانی بصحرا شو بی چشم حلول، که از بهر صوفیان نظر صف زدگان قدس بصحرا، انس برداء کبریا جیب و دامن شان معلم بینی. پس بدانی که «فانظر الی آثار رحمة اللّه» چه معنی دارد. جمله بی زبان «أنا الحق» گویاناند. جمله بی پای و قدم در سرای قدم پویاناند. با یزید گوید «آنک بر آب و هوا گذر کند با کافر و مؤمن و صالح و طالح، بر قدر یکرنگاند چه آنک فوقست و چه آنک تحت است.»
خبر از علم مشیت داد و علم قدر سابق گفت. علم مشیت بر همه پوشیده است.دانست که علم سابق هیچ گوش ننیوشیده است. اطیار انبیا با اوتاد اولیا با کروبیان سفره از آن علم که حق از خود داندهیچ ندانند. کافر و مؤمن درین یکساناند. عرایس قدر در زوایاء مشیمۀ مشیّت پنهاناند. صادر و وارد جز قدر غریب نیست، زیرا گفتند «لاعلم لنا». این سخن بدیع نیست. بنگر که چگونه گفت: عروس خاموشان قدر در مشاهدۀ غیب سفر که «القدر سرّ اللّه فلا تفشوا» و فی روایة «القدر سر من اسرار اللّه لایطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل». گفت: قدر سر رمز قدم است پیش از عالم، اهل عدم ندانند، زیرا که خدایی نتوانند.