قرآن کریمبه زبان فارسی

فی علم القدر

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

عالِم عِلمِ «وعَلّم آدم الاسماء» چون معلم ملکوت شد، و مسافر عالم جبروت در صفوۀ مظلومان قدر نگاه کرد، دیدهاشان بپردۀ عصمت از غیب قدم پوشیده دید که آن معصوم را متهم یافت بدلیری «أتجعل فیها» گفتن بر تختۀ جهلشان سطر «انبئهم بأسمائهم» بنوشت. کامن سر علم اسماء از بحر صفات در جان ایشان بشرست، بانگ برآوردند، آن باکورۀ فعل را گفتند که «لاعلم لنا الا ما علمتنا». چون بر کرسی عرش بنشست، خلیفۀ قدم «خلق اللّه آدم علی صورته» پردۀ عبودیت از روی ربوبیت برداشت.

شاهد اسرار قدر در روی سمع قدر پیدا کرد، نُه مزدوران فلک همه بروی درافتادند. آدم در آن دم خود بصفت ملتبس دید، چون قبلۀ ملک آمد، خواست که طلب اتحاد کند تا خود کیست. چون حجت ملک و پری است، گفتند گرد شجرۀ قدر مگرد «ولا تقربا هذه الشجرة»، که اگر بخوری «أناالحق» بگویی، و آنگه ظالم باشی. چون حدث رادر قدم آورد، شجر از آدم پنهان شد. چون در کشف بی گمان شد، گفتند در بهشت شو «الا تجوع فیها و لاتعری». ای برهنه از رسم قدم! ای گرسنه از علم قدر! «فکلا منها رغداً حیث شئتما» پوشیده گشتی بعلم اسما، سیر شدی بجمال بها، از اشجار صفا میوۀ مشاهده میخور، با کنه قدم چکار داری؟ گرد آن بلا مگرد. قدر در فعل قهر ملتبس گشت. گفت: ای صوفی! در صفت ساکنان صفا چه میجویی؟ عروسان قدر عاشق تواند، چه میگویی؟ اگر بقا خواهی بروی صفوت خال «عصی بربه» از مقرعۀ «اهبطوا» مترس. «هل ادلک علی شجرة الخلد و ملک لایبلی؟» گفت: من خود این میجویم پشت جان با قدم می‌برم.

حریف امر گفت «لاتقربا»، عشق میگوید «فکلا من حیث شئتما». سطر بازگونه برخواند و در طلب قدم با خودی آن بیخودی درماند. طاوس رنگ آمیز قدر گفت: ای آدم! اگر مرا با خود بخواهی برد آنک شجر! اگر راه میجویی در علم لا یزالی، بگوش جان «اهبطوا» بشنو. آنک سفرۀ حجاب امر در رسیدند، گفتند: این چه بدخوییست، آدم تازه روی عوانان «أتجعل» را گفت که چند «لاعلم لنا» زنید؟ این چه بدگوییست، در وادی مدین قوم موسی متحیر نیران کبریا در شب یلداء عدم بنمودند. انک «ولا تقربا» گفت، گفت: آدما! مترس که «انی أنااللّه». گرد این درخت بر آی، اگر غواص بحر قدمی. از شاخ ازل دانۀ ابد بخور، تا علم «ما کان و ما سیکون» بدانی.

چاوشان خوف سیاست مینمودند، بازیاران اسرار ازل گندم قدم می‌درودند. اهل تهدید میگفتند: زینهار! عروس تجلی از شجره خود را بنمود، گفت: هان اینست کار آدم. از آن دم مست شد و از قهر جلال پست شد. از خرمن قدم دانهای قدر بخورد. میزبان ازل گفت: ای صوفی شکم خوار! زاویه ازین رباط بردار، که در این منزل دویی برنتابد. از شهر بیرون شو، ببازار قلابان عشق برآی. نزد کروبیان ارادت در منزل «هذا ربّی» «أنا الحق» گوی. اما زینهار ازین چه دانستی از علم قدر، با کس مگوی. اگر کسی پرسد که تو چیستی؟ تو از راه تهمت «أنا الحق» «ربنا ظلمنا» می‌زن!