ابویزید در شطح گوید که «بنده نرسد بمقام حقیقت، تا آنچ خداوند- عز و جل- از قرب خویش بمحمد داد و از مناجات خویش بموسی، و از خلت خویش بابراهیم، از عزت خویش بعیسی- علیهم السلام- بیابد.»
قال: معنی این کلمه آنست که عارف عاشق چون در عین عشق افتاد، در عالم ملکوت و جبروت سیّار و طیّار شد. بکمال معرفت نرسد، تا در صرف مشاهده در نه افتد کفاهاً بلا حجاب، در مقام دنو چنانک سید افتاد. دیگر در مناجات ورای حجاب چون موسی مقام خطاب یابد و در برای غیب و غیب غیب و رؤیت مشاهدۀ التباس رسد، چون خلیل مقام نفیس در علم و عیان ببیند، نه چون عیسی در عین تمکین افتد، بآیات و صفات آراسته شود. چون بدین مکارم رسید، بآیات عظام آراسته شد، از عین اللّه خبر دارد و اگر نه نهال وجود صحو در مقام تمکین نیافته است، زیرا که خلت ابراهیم و تکلیم موسی و آیات عیسی و عیان محمد از سواقی بحار قدم است، تا درین مشارب مست نشود بصحو عین جع نرسد. چون رسید، از کان کان نتایج صفت است بدایع الوهیت دانۀ لؤلؤ صفت اسرار در بطن کون «کَلِمَتُهُ ألقاها» بیاد داد.
آهوء صحراء آزر عشق است که بکمند «وکذلک نُرِی» بر افلاک ملکوت مشاهده کشیده است. آنس خواه «اِنّی آنستُ ناراً» که از پیش «ثعبان والق» عصاک گریخته است. مسافر شادروان قوام عرش است که در جبال فاران عشق رسم «لااحصی ثناءً» از معلم اقراء میآموز. بی تناهی ن آن عدفتر الهی است که بخامۀ صفت نبشتهاند. حروف مزور است، اگر دانی، بدانی، اگر «کان اللّه و لم یکن معهُ شیء» برخوانی، ولی از نبی بیش نیست. اما اگر نیابد، قطرات بحر این اصطفائیت در نبوت خویش نیست. هرکه هست اند، ذرۀ آفتاب محمداند. تا نپنداری که اوباش محبت در مقام محمود قدمی دارند یا در دُنو دُنو آن بهتر دمی. لیکن شرط متابعت «قل اِن کنتم تحبون اللّه فاتبعونی یُحبّکُم اللّه» آنست که از رواق خانۀ نبوت شربت «ومزاجه من تسنیم عیناً یشرَبُ بها المقربون» درکشند تا حبل جذب «اولئک مع الذین انعمت علیهم» ازمقام متابعت محب ساده دل را با علی علیین برکشند. «من احبّ قوماً» اتصاف است، مارا رموزست در علم مجهول، اشارت کنیم.
چون بحار قدم امواج عدم براندازد، لجۀ زخار عظمت بجوشش درآید، بیک لطمه زادگان عدم را در بحر ازلیّت بقعر قاموس ابد متلاشی کند. آنجا کس خود از خود باز نداند، چون بحر واحد شد، موسی را از عیسی نشناسی، خضر را از نوح باز ندانی. آنجا جمله «أناالحق» گوی شوند. چون مستی آمد، رسوم برخاست. معذورش دار که درج عبودیت در نوردیدند. از روزنۀ قِدَم نور ابد پیدا شد. دروازۀ عدم بربستند. نبینی که خامان بهشت از ابلهی کس را بمقام خود نه بینند؟ از ابویزید پرسیدند که «هیچکس در مقام سید قدمی دارد؟» گفت «بیچاره آ! کس درو رسد؟ اگر ذرهئی از حال آن مهتر بر خلق پیدا شود، از عرش تا ثری بسوزد.»