برانداز لؤلؤ ولالۀ فعلی، ای واهب نطق منشور «ألست بربّکم»! ای جان معرفت بخش! بدیع جان عشقی، اگرچه مأموری در امر معرفت رامش و دانش از کجا و ضرغام اجمۀ قِدَمی از کجا؟ نه، او جان عشق از جانِ جان خورد، که پوستین حدثان دارد. بنمای کله گوشۀ اسرافیلی، تا مرده دلان ارادت از مقابر عبودیت برانگیزی. دم در شنید مهرۀ صاعقۀ جان دم، تا زمین «و اشرَقت الارض بنور ربّها» از کاروانیان حشر دعوی پاک گردانی. چون دلت پایۀ تخت استوا شد، روحت عرش تجلی را ساخته آمد از ازل تاج توحید و از ابد تخت تفرید. در شهود «شهداللّه» میای، بی قدم در قدم شو، که اشارت علمست و علم گمان در محل التباس اگر باشی، مشبهی باشی. کجاست در توحید که هم چنان حق است؟ اگر باز آیی، کافری؛ لیکن از دری، ناچارست؛ خدای را بخدایی بگذار؛ تو رنگ بی رنگ از میان بیرون بر.
ای ساکن بتخانۀ آزران تشبیه! تا چند ساغر بروی شاهد شمع کشی. اگر غبار رخش زابلیان وحدت ببینی، از غم نایافت مضمحل شوی. از «حُبّب الی من دنیاکم» دست بدار که در زیر پردۀ این شرف صد هزار بیابان «الفقر فخری» گوی بی زبان «لا احصی ثناء» اند. تاج «لولاک» بینداز، که چون قباء قدر باژگونه گردد، مهد سکن ملکوت نزد طوارق جبروت ابن آدم زند. در اراکستان عرفات مهار کشتی مطایاء نبوت کشد، که «لیتَ ربّ محمد لم یَخلق محمّداً».
هان که در خرابات محبت ترکان یغماء قدم کمان گوشهای «قاب قوسین» گسیختهاند. و از پیش صدمۀ حیزوم ازل صدهزار موسی «ارنی» گوی گریختهاند. ای معلول مشاهده! تا کی از مشاهده؟ و ای طیّار بیابان تمکین و تلوین! تا کی از سکر و صحو؟ ای «أنا الحق» گوی! از ناتمامی تا کی از اثبات و محو؟ دم نیستی و هستی چند زنی؟ که در نگارستان جلال قدم از بیخودی در عشق قبله رو کردند ودر بتکدۀ آزر افعال جملۀ «هذا ربی» گفتند. ای نقش بند کارگاه ازل! نشانۀ علت اولی تویی، خامی مکن، که ثور ثری ازگران سنگی ذره ذرۀ تو از ناتوانی غرق میکند.
ای مستغرق بحر ازل! دست بیار که آن قبچاق رعنا در راه «جاء اللّه من سینا» بند قباي جلال ابدی بگشود. یک قدم کن هامون حدثانرا، پای دربارۀ ره نورد قدم آور که غریب ازل بیش ازین سامان انتظار ندارد. باز آن ترک هم عنان شو، که در یک خطوت رخش صفت در بیابان تنزیه نعل آزال و آباد بینداخت تا چند سطر «هذا ربّی» از جبین قمر خوانی. ملکوت در کِتم جبروت انداز، که بر شاخ لام الف لا صد هزار کون بی رنگ آویختهاند، ای عزیزی که ناقوس ازلت بصوت رعد ابد ابر افعال ذرات کون مضمحل کرد.
تو جان خودی؛ که خودی اگر دست گیری، آن ناتوان را با حریفان پاک باز قمارخانه پاک بازم در «قل اللّه ثم ذرّهم» خر عیسی جانم لنگ آمده است. مرا مرکبی بخش، تا بیک خطوت از قرام حدثان سوی بالای ازل شوم. زبان گوینده بمقراض لالال کنم. چشم را میل نکره در کشم، گوش را از خطاب بی خطاب اصم کنم از فنا در بقا فانی شوم. آنگه فناء فنا بزبان «ربّنا» عذر «أناالحقّ» گفتن بخواهم و جرم «اَرنی» را «تبتُ الیک» بگویم. شیخی در شیخی، بیخودی در بیخودی، «لا احصی ثناءً» گویان شود.