قرآن کریمبه زبان فارسی

فی التوحید و المناجات

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

ای جان گم گشته در غرق قدم! ترا کجا جویم؟ ای بی نیاز! در تو با تو بی نیاز شدم، با که گویم ای خاموش گویا! چند گویی و در نیستی بعد از نیستی خود را در قدم چه جویی؟ چون آیین معرفت شدی، شهد زهرداران افعی عشق گشتی. از هر خوشی خوش دلان را شیرین‌تری، از هر کشی در کشی بی دلانرا ملیح‌تری. از جسته از چنگ جسم هیولانی! ای رسته از دام حدثانی! تا کی از خلوت و زاویه ببازار بقا برنایی، تادر نخاس خانۀ جلال عروسان حجال انس در مجلس قدس بینی؟ از دام اجتهاد «ما عَبَدناک» گویان بگذر. صفت «ما عرفناک» گویان را بستان. شوق ذوالجلال بر در حریف بقا را در منزل فنا طلب کردی. از چرا و چون بگذر. در منزل رضا پیش لشکر قضا گر مردی، تا کی چشم یکتا بین شوی؟ کالبد آدم داری. بگذر از تخمیر صفت، که در ضمیر ضمیر دُرج دُر غیب در نهفت سرّ اسرار نهان داری. رسوم این عالم نهایت عابدان دان. در صفوت جان روحانیان بگذر تا صد هزار کشتگان «أناالحق» گوی را در منقار شاهین سرّ قدم بینی، تا کی معتکف دلق پوشان رباط تصوّف باشی.

از آب و گل بیرون آی، که طینت اشباح رنگ ارواح گرفت، تا از پرده بی پرده در سرای حجل با حریف قمارخانۀ مکر قدم پاک بازی، و در روی آن شاهد سراندازی. چند قابل قبلۀ قدم باشی، بگرد آن جهت که جهت بی جهت شد؟ قایل «ألستُ» هم خود جواب خود دهد؛ هم خود «ألستُ» گوید؛ هم خود «بلی». ای دیدۀ دیده وران! ببی نیازی قدم ذاتت که ما را دیده باش، تا ترا بتو بینیم، و بجان هر جان ترا بشناسیم. اذیال صبح مشارق ازل از کوه با بهآء ابد بردار، تا آفتاب عزت جلال ذات در مطالع صفت پذیر این خسته دل برآید. چند حلۀ صفاء جانم بآتش عشق سوزی؟ تا کی جلباب غم برشک قدم این حدثی را دوزی؟ هر حدیثی که کردم در تنزیه تو افسانه‌ئی بود.

جان بی جانم معذور دار، چون پیداست که ترا شناخت که او دیوانه‌ئی بود. هرچه گفتی، در التباس تشبیه بود. در عشقم معذور دار. آنچه در توحید گفتم، نزد ذات قدیمت تعطیل بود. در طلب مرا معذور دار. اگر از خوش دلی در حرکات روح مستبشر در طلب شهوت انسانی حرکتی کردم، آیا چه بود در لطف جان وسوز جانان و خُدعت دلاویز قدم؟ معذور دار، ای ذرّۀ شمس خاور عزّت! بقعر بحر الوهیّت فرو شو، جامۀ لِمَ ولا برکش، که در بزم عشق این همه جرعۀ پیالۀ شراب محبت است. «لاتخف» که با جانان این رسوم در نگیرد. طمطراق اهل محبت مخر، که ایشان رواق صفاء عشق در قدح تارک کیوان بُرج صفت در رؤیت شاهد احدیّت نه خورده‌اند. از رباط و سباط چه لاف زنند که در میادین ترکان تجلی ذاتی ارشهای زابلیان بیابان ازل نه خورده‌اند.

دمی از آتش مستی شوق در دستار خطیبان ملکوت زن، که در بازار مصر اسرار در روی یوسف زندان سرّ کوران «و شروه بثمنٍ بخسٍ» برنتابد. همه روز دروغ گویی، همه شب می‌خور، و می خسب پراگنده و تنگ دل می‌باش. برسم مناجیان پراکندگی می‌کن، ای شکم خوار رباط سالوسان طامات، که بعد از این دم صد هزار دروغ تو در عشق توحید است، و طامات واباحتت عین تحقیق. چون خود را دیدی از پراکندگی چه ترسی؟ نه در ناف آهو مشگست، نه در شکم خوار گل حمری، نه شب یلدا دم صبح صافی در دهان دارد، نه لعل آفتاب در دم سنگ خاره در و یاقوت در کان دارد. در این زندان از امتحان میندیش، که نقطۀ دایرۀ سپهر ازل شدی. ای هدف تیر «قاب قوسین»! تا کی ازین رنگ کونین بگذر، از خانوریان کاف و نون بسنت از «قل هو اللّه» گیر و نصیحت پیر «قل اللّه ثم ذرهم» بپذیر.