یکی از بایزید پرسید «که چیزی که عارف را از حق حجاب کند؟» گفت «ای مسکین! آنکس که حق حجاب او باشد، او را چیزی حجاب کند. حق حجاب نیست.»
قال: بدین حدیث آن خواهد که حق نگه دارندۀ عارف است بذات خود، که بچیزی دون او محجوب باشد. و آنگه باشد که عارف مشاهد ذات باشد. حقیقت این سخن در توحید آنست که چون حق عارف را منع کند از مشاهدۀ خویش، حق حجاب او باشد، زیرا که امتناع او از مطالعۀ حدث قدم را حجاب حدث است. بهتر گوید- علیه السلام- که «حجاب او نور اوست، و نور او صفاتست و صفات او ذات خود بخود محتجب.» چون عارف در درک نکره اندازد، آنرا که نقاد بصر در حقیقت توحید قایم است، در مشاهدۀ وجود حق بسی حق را بیند، که ندانند که آن مَکرست. حیران کند تحقیق تنزیه را. مشاهده بدهد حق عبودیت را؛ از وصول حقیقت منع کند حق قدس ربوبیت را.
اگر از دیوار ازل برتر آیی، و از مَهمۀ ابد بگذری، بی ازل و ابد بچشم عدم عدم را ببینی. عدم حجاب نکرۀ قهرست. اگر در این پرده بگذری بزمین «لا شرقیّة و لاغربیّة» از هواء هویت سایۀ عنقاء قدم بینی. اگر از آفتاب تجلی وحدت در آن سایه گریزی، از حجاب افعال بحجاب صفت رسیدی. در کنه بی کنه غرق گردی از حجاب جاوید بیرون نیایی. ای سیمرغ وحدت سرای! در آتش هوای کبریا چون پری، که جناح آزال و آباد از مرغ ربوبیت بگسیخت، و از احجار طوارق منجنیق شوامخ قاف قدم اسد خامۀ قدر بگریخت.