ای مَحمل دار! «فتهجد به نافلة لک» هان که مطایاء عبودیت بساحل بیابان وحدت بار «انا عرضنا الامانة» بنهادند. دیده بان «انّ ربک لبالمرصاد» شباهنگ «تعرضوا لنفحات الرحمن» بر سر جادۀ لشکر «ینزل اللّه» بخوابانید. تو در هودج معراج در خواب منهاج شو، که مهدکشان «سُبحان الذی أسری» از بام اَفلاک قدم فرستادم تا مرغ «تنامُ عَینایَ» از قفص جسم ناسوت بعالم قدس لاهوت پرانید. آنچه نوح دردناک در نوحه با ادریس در آسمان سمایی بیافت در یک لمحۀ «ما زاغ البصر» بتو نمایم.
ای غرض کون وجود! چند در سراب شورستان عبودیت سفر اشباح کنی؟ مرغ «أنا الحق» سرای را از قید عبودیت برهان، که بر اغصان یاسمین بستان قِدم عندلیب وصل منتظرست. تا کی از دار و زندان؟ تا کی از خامی امتحان از چهار سوی رسوم طبیعت مرغ عناصر؟ «فخذ أربعةً من الطیر» برگیر، و بتیغ هستی گریختگان حامل قدر را سر بردار. چون بتبر مستی بند و زندان بتکدۀ آزران بطبع شکستی «فجعلهم جذاذاً»، ازینها لات و هُبَل را که نفس گوینده و رویندهاند، در مشهد شهادت «فاعلم أنه لا اله الا اللّه» مگذار، تا چون دهر و کون برخاست، آیت «انّی یحیی هذه اللّه» در مرغان جان باز یافتی. آنگه پرستش معرفت شد و کوشش محبت. چون مراد گشتی، مجذوبی از صف عابدان در خرابات فنا با قماریان معرفت وجود گم شده را در باز، که بر در آن آستانه صد هزار حربی غلط و کشتۀ بی دیت بیش بینی. مرغی که دم «سبحانی» زند در چمن عشق باز او اشارت «أفلا یکون عبداً شکوراً» چگویی؟ از قاری «لستُ کأحدکم» آیت زبور لوح قِدم بشنو، که در آن سطر جملۀ حرفها «قل اللّه ثم ذرهم» بینی.