بایزید را گفند «جملۀ خلق در تحت لوای محمد خواهند بود». گفت «باللّه که لوای من از لوای محمّد عظیمترست».
قال: بدین اشارت آن خواهد که حق لوای اوست بنور کبریا و نور او قدیمست. و لوای محمد- صلی اللّه علیه و سلم- محدث بود. از عرش تا ثری تحت لوای کرم او باشد، و در ظل جلال او، روزی که سایه جز سایۀ عرش او نیست، چنانکه در حدیث است و معلوم است که هفت آسمان و زمین با دوزخ و بهشت و جملۀ خلق در جنب عرش هم چون خردلهئی است در بیابانی. عرش لوای حق است بر سر بندگان مؤمن روز قیامت. «وسعت کل شیء رحمةً و علماً» گواه این حدیث است.
از سر گستاخی لوای کرم حق بخود اضافت کرد، چنانک عادت خدام ملوک باشد که ملک مَلِک بخود اضافت کنند. گویند «فلان موضع ولایت ما است» یعنی آن مِلک ما است و ما اوییم. نیز عجب مدار که بی مرادی در کون دو نعل دو گیتی بر سر سجادۀ ارادت برسم «فاخلع نعلیک» از پای حقیقت بیندازد و از خود تبرا کند، بسنگ مجاهدت صفات خود را کوفته دارد، نقش غیرت از سطر دل خود بزداید تا درین جهان مشکوة نور «اللّه نور السموات» شود، ظاهر و باطن یک رنگ چون طور تجلی. چون از جهان جسمانی بعالم روحانی شود، حق از وجود او بعالم نگرد اهل کون رادر تحت لوای خود گیرد.
جانا! اگر خواهی که بچشم وحدت رنگ آن دلکش بینی، از خود بیرون آی، که نام وی در علم «وعَلّم آدم الاسماء» نیست. از عالم قسمت اجرامی نفس بلاکش بیرونست؛ نعت او در حروف حدث سایه ندارد. جهان امر از جان وی مایه ندارد، زیرا که در قدس لاهوت سایۀ جان هر جانست. او را روان عالم دانی. چنین دان، لیکن داخل و خارج نیست، زیرا که با حیزوم أزل تا أبد هم عنانست از تجلی استوا بعالم نشان.
ای سایۀ طوبی قدم! اگر شاخ وصلت «السلطان ظل اللّه»ای، بر سایۀ دیوار کالبد آدم آن سایه گو، تا مشرقیان مشاهده از احتراق آفتاب تجلی در تو گریزند. از هستی آن سایه نقاب حدث برانداز تا همای صفات جناح ازل بگشاید و از مشرق قدم سیمرغ جلال برآید. ای مرغ بیابان وحدت! در وَکر «سدرۀ منتهی» چه نشینی؟ که نه صوفی علف خواری؛ تحت طوبی جنت چه میکنی؟ ای تشنۀ جاوید! رو، شراب صحراء نکرات پیمای که کوه طور جان عشاق از بحار زلال جلال جمله لب خشک دارند.