یکی از بایزید پرسید که «از بامداد چونی؟» گفت «مرا بامداد و بشانگاه نباشد. بامداد و شبانگاه آن کس را باشد که او را صفتی باشد و مرا هیچ صفت نیست.»
قال: اشارت بوله و هیجان کند و حیرت وهَیَمان، یعنی: من مست بی هوشم. از احکام مخلوقات شنیدن بی گوش، از من آرام رمیده و مرغ اعصار و دهر پریده، جانم در غیب غیب گم گشته و صورت کون بر من دگرگون گشته، در حیرت بی صفت سلوک مانده و بر وجود آیت «کلّ من علیها فانٍ» خوانده درین جهان بی نشانم و در عشق بی روان در تمویه عقل و تمکین عشق شب از روز ندانم. شعر:
نیز ممکن بود که اشارت باستغراق جان کندن در رؤیت قدم و درین رمز بیان کند که در قِدم جانرا آثار دور کون نیست «لیس عند اللّه صَباح و لامساء». صباح و مسا در جریان شمس و قمر باشد و سرّ بایزید در مشاهدۀ حق غرق قُرب قُرب گشته بود از آثار زمان و مکان بی خبر. ملاح قلزم ازل را ببین که در غیبت چون از وجود خبر داد، که «لی مع اللّه وقت». در وقت بی وقت آن سایه دار ظل جلالی ساکن جزیرۀ بحر لایزالی حوادث عالم راه ندارد، زیرا که ثقل وَقَر بر جاء عشق در کشف مشاهدۀ مطیت وجود برندارد، همانا که بایزید در عین کلّ متّصف بکل بود، بعد از اتصاف صفت تخلق را در جمع از اتحاد براند. مرغ لاهوت قفص ناسوت بشکست، حلۀ ناتمام منسج اتحاد رُقام توحید بعلم تجرید و تفرید بیافت. خرگاه دار چین ازل در مرغزار یگانگی خرگاه حُریّت بزد. تیر و کمان «قاب قوسین» از شست «و ما رمیت اذ رمیت» از هدف خلا و ملا بگذشت.
این توئی که مکان گیری، از آن در صف خطیبان نبری ؛ یک زمان حریف عروس بی زمان شو، که درین میدان جلال بیچونی مرکب دهر گذر ندارد. تنگ میدانا! رخش عشق را بگوی تا بفعل تنزیه قاف را سرمه کند. اخضر و اثیر را بصدمت سطوت عزت مضمحل کن. اگر نقش نگین «خَلقَ اللّه»، توئی از تعلیم «یفعل اللّه ما یشاء» بگذر. آیینۀ جان بی جان هر جان بنگر.