بایزید گوید که «مرا گفت در غیب که ای بایزید! تو مثل منی. ای مثل من! من بترسیدم. گفتم: تو مثل توئی، ترا مثل نیست. گفت: ای بایزید! بگوی بخود تا بباشد. گفتم: بتو گویم تا بباشد. بعد از آن گفتم که زمینی بباش! زمینی منبسط دیدم. گفتم: آسمانی. ناگاه آسمانی ساقف دیدم. پس گفتم: این جمله هبا دیدم. آنگاه مرا گفت که صفت ما بخوان. گفتم «له مُلک السموات و الارض یُحیی و یُمیت و هو علی کل شیء قدیر». آنگاه در من هیجانی برخاست. از من قراءت برفت.»
بعد از آن بایزید میگوید «بحق او که مرا هست ملک آسمان و زمین و ملکوتیت حیات و موت.»
در شطح دیگر گوید که «چون بحق رسیدم، مرا دو حله درپوشید. گفتند که آن دو حله چه بود؟ گفت: رداء کبریا و ازار عزت. آنگاه تاج کرامت بر سر من نهاد. پس مرا گفت: اکنون برِ خلق من رو. دیگر گفت مرا: کجا روی؟ که ورای من منتها نیست. مرا در هواء بی حد بداشتند، که قعر آنرا در غیب هیچ سدی نبود؛ حیران شدم. مرا گفت: ای بی مثل من! گفتم: ای تو چون تو! ترا هیچ مثل نباشد. آنگاه بیابان در بیابان پیدا شد، «مستطمرات و مقطرات» دِیَم غیب دیدم. آنگاه امن بمن بخشید، تولاء خلق بمن داد. چون دیدم که بغیر او مشغولم از آن دور شدم. بمن گفت که ای بایزید! بباش چون کون ما، بیافرین خلقی چون خلق ما. گفتم: اگرچه متولی بعز توام، نخواهم جز تودیگر. گفت: ای بایزید! هیچ چیز نگوئی که بباش الا که بباشد. آنگاه بیافریدم هفت آسمان چون این آسمان و هفت زمین چون این زمین، و دریاهاء با موج چون این دریاها، و کوههاء شوامخ چون این کوهها. چون دانستم که بهر چه خواهم قادرم، بدانستم که این همه که بمن داد در مُلک او یک ذره نقصان نشد، جمله بگذاشتم. آنگاه با ذات او شدم، با حق حق گشتم بی من من او شدم، و او من. دیگر او چنان شد که او بود، چنانکه او بود هم چنان شد، «سبحانه! سبحانه!».
قال: گفتی که ای مثل من! دلخوشی است در قرب، چون مَلِک شد در مِلک او. نبینی که در بهشت گوید که از ملکی کریم بملکی کریم «و اذا رأیتَ ثمّ رأیتَ نعیماً و ملکاً کبیراً». نیز گفتن که تو مثل مائی، یعنی ترا حی قادر سمیع بصیر متکلم مرید آفریدم، ترا لباس بقا در پوشیدم، تا در جوار ما نمیری. این رمز «خلق اللّه آدم علی صورته» بین. چون اتصاف حاصل شد و تخلق تمام گشت، اسم اعظم بیافت. پس آنگاه در تقلیب اعیان و انشاء مفردات قادر شود. عجب مدار که از عرش تا بثری بکاف و نون حق موجودست و بدان قایم تا ابد؛ اگر باسم اعظم کسی هزار کون بیافریند، هم چون این کون باسم حق بوده است، نه بغیر قابل و فاعل حق بود. آن جمله متعلق بقدرت قادر قدیم است.
در معجز عیسی- علیه السلام- بنگر. حدیث احیاء موتی و مرغ آفریدن و احیاء موتی ابراهیم و جمیع معجزات أنبیا آیات حقست. در ولایت آیات همان حق است. خداوند- جل جلاله- صد هزار بیابان غیب دارد. در یکی از آن سر بایزید حاضر کرده، او را لباس قدرت درپوشید. از بایزید قدرت خواست. گفت: اگر کنم، توئی نه من. و بایزید را در فعل آورد، تا یقینش بیفزاید. در مشاهده گفت: بگو، تا بباشد. بایزید بحق گفت: حق برای اودر بیابان آسمانها و زمینها و دریاها و کوهها بیافرید. آنگاه بایزید را بنمود: حقیقت توحید آنست که آن همه مکر است در تجرید توحید. آن لؤلؤ صبیان است. حق بحق قایم در اولیت و آخریتش، خلقِ نیست. رسوم مندرج و طرق منطمسِ صروفِ علل و علل از خلل خیل از فعل خلق را و آن مدارج سُعد است. خداوند ازین اشارت منزهست. «لیس کمثله شیء». حدیث رداء کبریا و ازار عز تجلی صفاتست؛ غیب دیدن و حیران شدن، صفت بندگیست. هرچه یافت از ملک حق، گفت که ذرهئی نبود.
این چه گفت که با ذات حق شدم، سخن أنائیت است، حدیث مستان معرفت. نبینی که چون باز آمد از حال، گفت: من من بودم، حق حق سبحانه؛ این همه مخائیل توحیدست. اگرچه در محل التباس تو دیدگانرا تحقیق است، در شوارب سراب قمر جمله بی دست و پای، دست و پای بیخودی میزنند. از عجز معرفت بسر میپویند، قدم قیومی ازل اَزَل میجویند. از آن مستی رمزها چنین میگویند. در لوح خیال سطر کج میخوانند. حریف دیر آمده جانا آشنای کس نشد، جمله لاف عشق است نسخۀ کاف کفر.