ای دروازه بان معرفت! نسخۀ مکارم خلق قدم در دفتر آفاق نبشتی. آنچه دلق پوشان ازل گفتند، از لوح خیال جان بآب اخضر قدم شستی. از فضول حدثان بیرون شو، که عرش اشارت مشبّهان است. پای بر بالای ورای ورا نِه، تادر منقال عقاب بقاصد صدهزار عرش و کرسی شکسته بینی. حقا که در عشق دیوانهام، و از قِدم بیگانه! آنها که دم بیگانگی زدند، هان ای مفلس! بازار قلب زنان معرفت که صدهزار صادر و وارد طبیعت ارواح در عالم طلب از تو، جان فتوح دارند.
زبان تقصیر در توحید بمقراض تسدیس ببر، تا در عین «قل هو اللّه»، «قل هو اللّه» بخوانی و در «هو اللّه» «اناالحق» بدانی. جملۀ قصه خوانان آیین ارادتاند، در دست قهر و لطف؛ اسیر از خان قرآن جز حرف ایمان ندانند، پارۀ شاخ شکن را بران تا در صحرای آزال هر دم هزار میدان کند خفتان موسی. بینداز باقی عصا. در دشت مدین سوار «أرنی» گوی جولان کند. جمله خستگان امتحانند. چاوشان بی «طرقوا» مهارکشان بی قطار طبل زنان بی دوال تو لشکر «ینزل اللّه» را بر تبیرۀ «تعرضوا» کل نامی بزن، خاک میدان حیزوم ازل را قبضهئی بردار، و در روی عجل طبیعت. انداز، تا سامریان ارادت در عشق حیران کنی. از راه میخائیل ابواب مکاشفه بگشای، تا سحر خوانان «ما هذه التمائیل» به «هذا ربی» مسلمان شوند. خوش دلی میباش در دم عشق، که در دشت عرصات جملۀ اشارت کنان دم «لااُحصی ثناء» زنند.
ای آب و گل! ای جان ودل! در آیینۀ «سنریهم آیاتنا» سطر مزور خوان. تو از بقا و قدم چه دم زنی؟ ای یاوه درای بی سامان در حرف کم زنان چند کم زنی؟ مزدوران فلک را خریطه کشی کن. و اگر نه مادر عدم را اطفال طبیعت باز ده. خامۀ «ن والقلم» جز حرف یکتا نبیند. تو در حرف تزویر کون هیچ مخوان، که قرآن از نفس قرآن بی نفس آمد. پیران عقل را بینم، جرعهئی از درد عشق آسیب ده، که بزم طوفانیان قهر جان را خامان خامۀ ارادت برنتابد. طغرا کشان ملکوت را بگوی، تا در صحراء جبروت باز بازی کنند، که هرچه عروس قِدم در التباس تلبیس کرد آن خیالیانرا مکر بود.
ای عزیزی که ذرات کاینات نوایِ طربرودی «و ان من شیء الا یسبّح بحمده» در عشق و نایافت ترا زیبد. ای سلطانی که بافندگان فلک شعر کاینات در خیام ازرق سماوات بنور قدرت تو تنند! ای پادشاهی که کون و فساد آیینه داران بازار قدرت تواند! ای صمدی که در بی نیازی قدس لاهوت در جهان ناسوت صدهزار بی روان را روان بخشی! ای بی سامان معرفت! دلق پوش ازرق روزگار تو شد، از خرقه بازان ازل او را خرقهئی ده، تا بدان رنگ درین نیم رنگ عارفانرا استادی کند. و در میادین توحید با گوی بازان تفرید شاه سواری. تا بدین جایست شطح سلطان عارفان، شجرۀ عشق، صافی کش توحید، مست خلوت خانۀ تفرید طیفور بن عیسی، ابا یزید البسطامی- رحمة اللّه علیه- رضوان اکبر از قدس قدم بر جان عاشقش باد!