از مقالت ذوالنون- رحمة اللّه علیه- در شطح چنین گوید، در مقام التباس و علامات مشاهدۀ مجهول در علم مجهول، آنچه پیدا شود در مقام اُنس و بسط بر عارفان دل تنگ که «هر که با خداوند اُنس بگرفت، اُنس گیرد با همه چیز نیکو، و با همه روی خوب خوش روشن، و با همه آواز خوش و با همه بوی خوش.»
و اهل حقایق را چنین گوید که «درین صفاتها ایشانرا اسرارهاست، که آن جز با اهل آن نتوان گفت. هرکه با غیر این کار بگوید، بنکال عقوبات مبتلا شود.»
قال: این شطحی بس مبارک است. دل روشنان عشق را خبر است از مشاهدۀ مشاهد جمال و جلال، و شنیدن خطاب وصلت در حجرۀ اُنس، گهی که حجاب برخیزد، و عارف خطاب را حلاوت بیابد در آن خطابی که مراعات کند عاشق معشوق را؛ و لذت مشاهدۀ صفات و عشق بر ذات، گهی که عروس قدم وجه بقا بنماید، حاصل شود.
در معرفت، از تأثیر عشق بر آن معشوق، مذهب معرفت برخیزد، زیرا که معرفت چون برسم توحید آید، نه برسم محبت، از عشق حلاوت ببرد. آنجا بقهر طوفان توحید آید نه برسم محبت، از عشق حلاوت ببرد. آنجا بقهر طوفان توحید، عاشق خوش دل فنا شود. نشاید که در مقام عشق عاشق جز جمال حق جوید. معرفت طلب نکند، تا حلاوت عشق مستوفی نکند، زیرا که در آنست ترتیب سر سر و تمکین روح و قوت عقل در معرفت. اگردر توحید عشق طلب کند، کافر است، زیرا که مقام التباس است. عروسان جمال مکر آنجا روی نمایند. حق را در آینۀ وجوه کروبیان «سفرة کرامٍ بررةٍ» ببینند: در جبهۀ اسرافیل و عارض عزرائیل، و طرّۀ میکائیل و جسم هلال شکل جبرئیل رنگ بی رنگ آن حدیث ببینند.
اگر در طرازش شعر رضوان بنگرد، ببیند در تار و پود دمقس ملکوتی، آیت جبروت از آن حلّۀ صفاء جان بر خواند. اگر مطالعۀ حلقۀ چین زلف حوران نگرد تا مقنعهاء کش ایشان، آثار خلوق ازل بیابد. اگر جان جان از مکان بیرون شود، در آیینۀ عرش و کرسی سایۀ استوا بشناسد. آن حدیث در سطور لوح محفوظ، و اوراق شجرۀ طوبی و کسوۀ سدرۀ منتهی، و سترۀ قصور جنت مأوی، متلالی میشود. آنگه در سیر ملکوت روشن قبایان جبروت بیند در کمال مستی جان جویانش، در ملکوت زمین صدور ترجمان امید غیب اللّه در لاله زار نوروزیان بنی آدم جوید. دل جویان فصیح زبان رادر خوش آوازی بندگی کند، زیرا که ایشانند در قد قدر سایه بان خورشید ازل، گل و ریحان ببوی او بویند.
پیش لشکر صباء تجلی وشمال تدلی، پیر غمناک در بیت احزان عشق با جاسوسان معشوق «انّی لأجد ریح یوسف لولا أن تفنّدون» از آن گوید. بلبل بساتین غیب آفتاب شرق عرش قدم پیمای، از دل تنگی و نادیدن جانان، از کم زدن بوی «انّی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن» از یاسمنستان ولایت بوید. تو ندانی که درین حدیث «رب ارنی کیف تحیی الموتی» اشارت خلیل بر چیست؟ عروسان ملکوت چون بچشم توحید نزد شاهدان «و کذلک نری» را چشم زخم معرفت بداد؛ از دست تنگی توحید، رنگ منقار سیمرغ قِدم در اطیار عناصر چیست؟ مرغ ازل و أبد با مرغ قِدم و بقا، بلباس مرغ خانگی ملکوت زمین، بر آمدند. در قفص عنصر این عالم سر تنزیه گفت: این قلابان التباس را بر سر شوامخ کبریائی بسکین «انّی وجهتُ وجهی» پاره کن. عنصر اربع را با چهار راه ربوبیت فرست. آنگاه بی مخاییل کونِ مرغان صفات بزبان اسرار برخوان، تا بی تناسخ از قاف تقدیس سوی تسبیح تو پرند، تا در «وادِ غیر ذی زرع» شاهد «جاء اللّه من سینا» را بی تشبیه بشناسی.
آنگه مرغ قِدَم با وَکر احدیت شود، تو بی صید در بیابان تنزیه بمانی. اگر نامۀ مزور خواندهئی در سطر مستحسنات کون حرف تهجی رمز «خلق اللّه آدم علی صورته» بدانی، مستحسنات کون نور فعل دارد. رنگ آدم میراث حسن معدن اصلی، استیناس عاشق میراث عشق آن روی دارد. تو- این آدم- در خطاب «اُسجدوا» خوان: آنچه آدمی دارد، ازین خاصیت کون ندارد، زیرا که طراوت معنی «ونفختُ فیه من روحی» و «خلقتُ بیدی» دارند. مخدرات ازل از پی محل «ولقد کرّمنا بنی آدم» از روی انسان بهنگام سلب جان جلوه میکنند، زیرا که آیینه عین جمع است. حدیث «مَن رَآنی فقد رأی الحقّ» بشنو، که درین جای اشارت التباس و اتحادست.
نبینی که مهتر رزم زبان توحید تحت قاف تفرید، چون از صدمۀ قدم خسته گشتی، وبکمند سطوت عزت بسته، از ضرور نایافت در عشق، ریاحین را ببوسیدی، و گل احمر ببوییدی، وبر چشم نهادی، گفتی: «هذا حدیث عهدٍ بربّه.» و نیز اشارت کند سید صابران عشق غمزدگان طلب را که «گل سرخ از بهای خداست. هرکه خواهد که در بهای خدا نگاه کند، گو: گل سرخ بنگر!» و هم چنین در مقام عشق زیادت بصر را گوید در معرفت که «النظر الی الوجه الحسن یزید فی البصر». طاهرۀ مقدسه صدّیقه بنت صدیق- رضی اللّه عنهما- گوید که «مهتر روی نیکو دوست داشتی». حبیبی! رخ ازل رادر «حُبّ الی من دنیاکم ثلاث» مبهم مدار که چون برق فرقد سماء غیب با مشتری جمال شراب جلال خوردی، از طبع شهوت و حلول بیرون بود.
تو ندانی که ما قدم از تلاصق حدثات منزه دانیم. کون و مکان در سطوت قهر طور قدم مضمحل، این تعلق تجلی صفت در فعل دارد. قایل «هذا ربی» داند: اگر شب هجرانرا در فنا هیچ ننمودهئی، در رؤیت مطالع عروسان شرق بقا ترا «هذا ربی» مسلم باشد. واگر نه، در بیت احزان «انّما اَشکو بثّی» چگوئی؟ چون ماه چاه امتحان ندیدهئی، کارد و تُرنج عشق بر دست مگیر «ما هذا بشراً» مگوی، چون سیر نگشتهئی از علت نان و آب رنجور. از حسن آن شاهد من چگویم؟ عاشق تابعین گوید در مقام جمع «ما نظرتُ الی شیءٍ الا و رأیتُ اللّه فیه.»