جنید چنین گوید که «بنده چون فانی شد از اوصاف خویش، بقا را بتمامی بیافت».
قال: آری! چنین است، هر که از رؤیت نفس و کون فانی گشت، هوا را بدم ارادت دبور عشق در دمید. بر بندگان طبیعت آیت «کل من علیها فانٍ» برخواند. صنم اکبر را که نفس روینده است، پیش جان گوینده بکشد. عروس بقا نفخ اول «و نفخت فیه» در آن آدم ثانی زند. در کشته زار ناوک خورندگان «قاب قوسین» او را بحق زنده و جاوید بینی. مقتولان سیف عشق و مذبوحان سنان شوق را ذوالجلال وصف کرد. گفت «ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل اللّه امواتاً بل أحیاء».
اگر روی آن دلاوران معرفت میخواهی در صف نعال خطیبان بی دستار منشین، که ایشان در پردۀ منقولات با مزور نویسان معقولات تردامن شدهاند از سبا و سلیمان خبر ندارند. آواز مرغ «أحطتُ بما لم تحط به» نشنیدهاند. بر تختۀ تقلید جز حروف و هوس نخوانند. از استاد رسوم نفس کفر و ایمان دیدهاند. ندانند که زیر سایۀ صدای هر بندی از بند عشق، جان جویاء هر خردمندی از جان جان عشق چه جوید. ای دیده! بچشم لاهوتی روی روی پوشیدگان بردار! پردۀ راز شنیده، بصمیم سر «القی السمع» در شهود عین پردۀ خوش آوازان رود ساز مغنیان غیب.